00:00
ما اینجا نیستیم که بدونیم چرا سوگ داریم، 00:03
چرا سوگواری میکنیم. 00:06
در واقع هدف ما اینجا اینه که بگیم چگونه سوگواری میکنیم، 00:11
چگونه سوگ رو تجربه میکنیم و چگونه سوگ اتفاق میافته. برای این کار، 00:17
Jaak Panksepp اومد یه آزمایشی رو انجام داد. 00:22
Panksepp کسی بود که روی affectها و emotion 00:26
خیلی کار کرد و بهخصوص روی ساختار مغز. 00:30
یعنی اساس ساختار مغز و اینکه affectها و emotionها چگونهاند. 00:36
و مهمترین کاری که کرد مقایسهٔ مغز انسان با حیوان بود؛ 00:43
یعنی اینکه ما بیایم پیدا کنیم چه اتفاقی میافته، 00:48
توی مغز ما و مغز حیوانات تا کجا شبیه هماند 00:53
و از کجا به بعد منشعب میشن یا شباهتی به 00:57
هم ندارن. 00:59
Jaak Panksepp اومد آزمایشی انجام داد. اومد روی موشها، 01:05
از گونهای از موش که با هم زوج دارن، mate دارن؛ 01:09
یعنی موشی که یک couple داره. 01:12
و اینها رو مدتی با هم نگه داشت که این دلبستگی، 01:17
حالا اسمش رو attachment میذاریم، 01:20
کنار هم شکل بگیره. 01:22
بعد اومد یکی از موشها رو برداشت و توی همون قفس، 01:27
توی باکسی که داشت، گذاشت. 01:29
Jaak Panksepp توی یک 01:36
قفس یک اهرم 01:40
تعبیه کرد؛ 01:43
یک اهرم تعبیه کرد که 01:50
موش دیگه، حالا 01:55
یک موش دیگه، 01:59
اون اهرم رو اگر فشار میداد، 02:02
باید خیلی فشار میداد. 02:04
از یه حدی بیشتر که فشار میداد، 02:08
اهرم باز میشد و اون زوج میاومد بیرون؛ 02:12
یعنی اون زوجش که داخل قفس نگه داشته بود میاومد بیرون. 02:18
بارها این کار رو کرد و بهنوعی همون شرطیسازی هم اتفاق افتاد. 02:24
یعنی یه مدت که میدید زوج یا همراهش نیست، 02:29
میرفت اهرم رو با هر جانکندن و با هر مشقتی 02:33
بود فشار میداد تا اون زوج بیاد بیرون. 02:37
در این حال یک کلاهی روی سر موشها میگذاشت 02:42
که وضعیت روانی اون موش رو اندازهگیری 02:46
میکرد و بهخصوص با Deep Brain Stimulation 02:50
یا با اندازهگیری محرکهای عمیق داخل مغز. 02:58
Jaak Panksepp؛ ببخشید، درسته، Jaak Panksepp. 03:03
من اسمش رو اشتباه کردم. 03:05
و موش میاومد بیرون دیگه. 03:08
اندازهگیری میکرد که مغزش چه امواجی رو داره 03:12
و اون چیزی که مربوط به غم یا سوگواری یا 03:16
panic یا احساس گناه بود. 03:18
حالا برای انسان میگم؛ 03:21
احساس گناه رو توی حیوانات نداریم. 03:25
اتفاقی که افتاد، 03:27
بعد از یک مدت که این کار رو میکرد قفس رو خالی میگذاشت؛ 03:33
یعنی دیگه قفس توش کسی نبود. 03:36
و هر زمان که موش احساس دلتنگی میکرد، 03:40
حالا ما میگیم دلتنگی، 03:43
میرفت اهرم رو فشار میداد و با این صحنه 03:47
روبهرو میشد که هیچکس بیرون نمیاومد. 03:53
و غمگین میشد. 03:55
یعنی اینجا ما اسمش رو میذاریم sadness، غم. 04:00
و هر بار که این کار رو میکرد و زوج بیرون نمیاومد، 04:05
تقلای کمتری میکرد برای اینکه اهرم رو فشار بده. 04:11
یعنی هر بار فشار کمتری میآورد تا یک جایی دیگه ناامید شد. 04:18
تا یک جایی که دیگه ناامید شد و دیگه اهرم رو فشار نمیداد. 04:24
این مطالعاتی که دارم خدمتتون میگم دوستان، 04:28
از اون جایی حائز اهمیته که اگر دقت کنید 04:32
در دنیای ما آدمها هم همین اتفاق میافته. 04:36
ما تقلا میکنیم تا اون آدم برگرده. همهکار میکنیم؛ 04:41
حتی اگر دسترسی به خودش نداشته باشیم، 04:44
حتی اگر دسترسی به خودش نداشته باشیم، 04:48
تلاش میکنیم خاطرات رو برگردونیم. 04:52
در این اشل نگاهش کنید. مراجعهای داشتم، 04:57
میگفت من سوگوارم. 04:59
میگفت من دو سال پیش عاشق آدمی بودم. 05:03
گفتم خب مگه سوگت تمام نشد؟ گفت نه، 05:06
الان فهمیدم عاشقش نبودم. 05:09
گفتم این چیش سوگواری داره؟ 05:11
گفت از اینکه فهمیدم من عاشق اون نبودم، 05:15
سوگوار اون احساسات خوبیام که با اون آدم داشتم و میدونم الان عشق نبوده. 05:22
یعنی چرا این نکته رو خدمتتون میگم؟ 05:25
یعنی ما سوگوار احساساتمون میشیم، 05:29
سوگوار افکارمون میشیم، 05:32
سوگوار خودمون میشیم. 05:34
خانمهایی که یائسه میشن، 05:37
من مراجعههایی دارم که بهشدت غمگین و سوگوارند. 05:43
یعنی سوگ فقط برای یک آدم نیست. 05:46
سوگوار عدم باروریشوناند. 05:49
شاید نخوان بچه داشته باشن؛ 05:52
یعنی اصلاً طرف قصد بچهداشتن هم نداشته، ولی سوگواره. 05:58
سوگوار از دسترفتن جوونیشه، 06:01
انگار از دسترفتن زنانگیشه، غمگینه. 06:06
این سوگواری، 06:07
الزاماً سوگواری یک کس دیگهای نیست. 06:11
من میتونم سوگوار از دستدادن خودم باشم؛ یه بخشی از خودم، 06:17
یا گونهای از خودم، یه فکری از خودم. درست شد؟ 06:21
حالا میرسم بهش که میگیم difficult grief چجوریه؛ 06:26
یعنی سوگواریهای مشکل چه اتفاقی میافته؟ 06:30
چی باعث میشه که درد زیادی بکشیم؟ 06:36
و ناامید میشیم، 06:38
بهمرور ناامید میشیم. 06:40
نکتهٔ بعد: در پژوهشهای Panksepp، 06:44
اومد مجدداً با دستش موشها رو نوازش میکرد 06:48
و با یک ابزاری که فرکانس رو اندازه میگرفت، 06:52
بهنوعی فرکانس joy یا لذتبردنِ صدای موش رو اندازهگیری میکرد. 06:59
بعد از مدتی اونها به دست Panksepp واکنش نشون میدادن؛ 07:05
یعنی هر جایی که دستش رو میبرد توی قفس، میافتادن دنبالش. 07:12
ساعتهای خاصی میاومد، 07:15
با دستش موشها رو نوازش میکرد، 07:19
باهاشون بازی میکرد و بهمرور زمان انگار یه پیوندی بین موش 07:26
و فقط گرمای دستش نه؛ با قلقلکدادن، 07:29
با اون نوازشکردن، 07:31
انگار یه پیوندی کمکم شکل میگرفت. پیوند opioid؛ 07:36
در واقع بهنوعی اعتیاد ذرهذره شکل میگرفت. 07:41
و جالب اینجاست که توی اون ساعت خاص برای یه مدت این کار رو میکرد و بعد از مدتی دیگه 07:48
این کار رو نکرد. 07:49
و جالب اینجاست که توی اون بازهٔ مشخص، 07:54
موشها منفعل یک گوشهٔ قفس مینشستن و منتظر اون دست بودن. 08:00
و باز هم با ابزارهایی مثل qEEG اندازهگیری 08:05
میکرد و میدید که موشها غمگیناند. 08:10
نه، غمگیناند. 08:11
شرطیشدن باز یه بخشی از ماجراست. درسته، 08:14
شرطیشدن یه قسمتیه. 08:16
در واقع ما میگیم عاشقشدن، 08:19
که اون طرفش ممکنه سوگواری باشه، بهنوعی اعتیاده. 08:23
درمان سوگ درمان اعتیاده و درمان اعتیاد درمان سوگه، در واقع. 08:28
یعنی توی خیلی از متون این رو داریم که کسی که معتاده، 08:33
وقتی میخوایم رواندرمانی کنیم، 08:36
سوای اون [نامفهوم] پاکسازی فیزیکی یا فیزیولوژیک، 08:41
درمانش درمان سوگه، 08:43
درمان از دستدادنه. 08:45
احساس گناه رو توضیح میدم. 08:47
همهٔ affectهایی که برمیگرده به سوگ رو توضیح میدم. 08:52
احساس اساسیای که توی سوگ هست، یکی غمه؛ 08:55
یعنی affectهای اولیه. 08:58
غمه و بعد panicه. 08:59
آدمها با غم راحتتر کنار میآیند. 09:02
با panic نمیتونن کنار بیاند. غمه، 09:06
panicه و توی levelهای مختلفی احساس گناه. 09:10
یعنی این سهتا احساس یا دوتا اول affect 09:13
اولیه و سومی affect ثانویه و پیچیده احساس 09:17
گناه. 09:18
اینا اصلی هست که ما باش کار داریم. 09:21
یعنی باش توی این دوره خیلی برخواهیم رفت با این سهتا. 09:26
چون خود غم یه ظرفیته و از همه سختتر، 09:30
affectِ panicه که نمیتونیم از پسش بربیاییم؛ 09:35
همون affectی که یک بیمار معتاد از پسش 09:39
برنمیآد. اون دلشورهٔ شدید، اون تجربهٔ مرگ، 09:44
اون اضطراب خیلی زیاد که ما رو وادار میکنه هر کاری بکنیم، 09:50
هر اقدامی بکنیم تا اون برگرده. 09:54
شکست عشقی سوگ محسوب میشه؟ بله، در واقع درسته. 09:58
همهٔ اینها درسته. 10:00
پژوهشهای Panksepp یک گام ما رو جلو برد که خب، 10:04
پس این سوگ رو یا این غم رو حتی حیوانات هم تجربه میکنن. 10:09
منتها اونها از شر یه چیزی خلاصاند: memoryشون به معنایی که ما داریم، 10:16
یعنی به معنای thinking، خاموشه. 10:19
و اونها فقط بخشی رو دارن که انگار فقط 10:22
feeling درگیره. 10:24
cognition ندارن در واقع؛ 10:26
یعنی cognition روشون جواب نمیده، کار نمیکنه. بله، 10:31
به شکل affect یا emotion اولیه داره کار میکنه. 10:35
و قسمت سختی هم که سوگواری رو برای ما سختتر میکنه همینه؛ 10:39
یعنی قسمتی که cognition ما درگیر میشه. 10:43
حالا توضیح میدم که اصلاً سوگواری چرا اینقدر به memory متصله. 10:52
یک فرایندی که بخش مهمش مربوط به حافظه میشه. به memory میشه. 10:58
یا به cognition میشه. 11:05
کتاب خاصی؟ میذارم، همه رو میذارم. 11:07
مثلاً یک بخشش مال خود کتاب Pankseppه، 11:10
یک بخشش مال کتاب Psychoanalysis After Freudه؛ 11:14
یعنی روانتحلیلی بعد از Freud. 11:17
کتابها و مقالات مختلف دیگه. 11:20
حالا میگم چه توی CBT، 11:23
چه توی روانتحلیلی. 11:25
پس به این رسیدیم که affectها اینجا خیلی وجود دارن. 11:31
اونجایی که Panksepp با دستش نوازش میداد، 11:36
در واقع بازی میکرد، 11:38
حالا ما میگیم قلقلک میداد موشها رو، 11:42
یک مسیر پاداش توی مغز ثبت و ضبط میشه، 11:48
و این مسیر پاداش توی جایی به اسم NAC ذخیره میشه. 11:52
یعنی شما مسیر پاداش رو حفظ میکنید و اگر مسیر پاداش متوقف بشه، 11:58
علائم سوگواری خواهید داشت. 12:01
این اولین گامی بود که برداشته شد. 12:05
دو: گروه دیگهای اومدن روی این کار کردن که خب، 12:09
پس ما میخوایم سوگواری کنیم؛ چی مانعش میشه؟ 12:13
این رو با مثال براتون بگم. 12:15
شیشه میشکنه و میره توی دستتون. 12:19
شیشه خرد میشه و میره توی دستتون. درد داره، بسیار زیاده. 12:26
پروسهٔ بهبودش به چه صورته؟ 12:29
شما میآیید خردهشیشهها رو با 12:33
پنس از توی دستتون درمیارید، 12:36
با الکل ضدعفونی میکنید، 12:39
حالا بتادین یا هر داروی 12:43
دیگه روش میمالید، 12:47
بخیه میزنید و پانسمان میکنید. 12:52
این process دردناکه. 12:57
میدونید، توی سوگواری، 12:59
سوگواری همین processه. 13:00
سعی میکنم یک مثال بزنم که جا بیفته براتون. 13:04
اما مراجع چی کار میکنه دوستان؟ 13:06
مراجع دستش بریده. شیشه رفته داخلش. 13:12
برای این که در آوردن این خردهشیشهها آزار 13:19
نده دست ما رو. در نیاره. چون دردناکه دیگه. 13:26
بخیه نخواهیم بزنیم. 13:29
الکل خب میسوزونه. نریزیم. 13:34
مراجع دستش رو باندپیچی میکنه و بیخیالش میشه. خب، 13:41
وقتی بیخیالش میشیم چه اتفاقی میافته؟ 13:46
این فکر دیگه. 13:47
در واقع عفونت میکنه و عفونت شروع به انتشار میکنه. 13:52
پس ما یه بدبختی داشتیم به نام این که دستمون رو شیشه بروده بود. 13:57
اتفاق بعدی که میفته عفونته. 14:01
درمان عفونت با درمان اون زخم و پانسمان دو تا چیز جدا از همهان. 14:07
یعنی الان زخم من بدتر میشه، 14:10
حادتر میشه و پیچیدهتر میشه ولی مال زخمه، 14:15
مال شیشهای که شکسته نیست. 14:18
توی بسیاری از آدمها که سوگواریشون بیش از سه تا شش ماه طول میکشه، 14:23
این نکات کلیدیای که خدمتتون میگم الان یهجورتر معنا پیدا میکنه. 14:30
سوگواری فردی که بیش از سه تا شش ماه طول میکشه، 14:34
عفونت کرده دوستان؛ 14:36
یعنی سوگواری انجام نشده. 14:38
بنا به هر دلیلی که میرسیم و صحبت میکنیم، 14:42
به هر دلیلی این بحث اصطلاحاً عفونت کرده. 14:46
حالا منِ درمانگر نهتنها با زخم، 14:49
بلکه با عفونتهای زیادی در ساختار روانی مراجع دستوپنجه نرم میکنم. 14:56
با اون افکاری که چرا من؟ میدونید؟ 14:59
من نباید گریه کنم. من ضعیف نیستم. 15:03
من از اینم رد میشم. 15:05
میرم دنبال یکیسی دیگه. 15:07
میرم توی یک رابطهی دیگه. 15:10
سریع شیفت میکنم روی رابطهی دیگه. 15:13
خودمو با کار سرگرم میکنم. 15:16
کارمو چند برابر میکنم. 15:19
و اینها موضوع دیگهایه. 15:21
سه تا شش ماه بستگی به object داره، بله؛ 15:24
بستگی به این داره که چقدر دقیقاً خودم رو منحرف میکنم، 15:29
dissociate میشم از احساساتم، 15:32
فاصله میگیرم از احساساتم. 15:36
خب. 15:36
آیا پروسیس سوگواری پروسیس طبیعی؟ بله. 15:41
یعنی در واقع خود ساختار روان ما به 15:45
شکل معمول شروع میکنه به ترمیم خودش. 15:49
یعنی مغز ما انقدر پیچیدگی و قدرت 15:52
داره که به ذات خودش رو التیام میده. 15:56
خودش رو ترمیم میکنه. 16:00
چگونه؟ 16:00
باز این جلسه یکم ممکنه neuroscience توش بیشتر باشه اما لازم میدونم که این قسمت رو 16:06
بگم. 16:08
چگونه این اتفاق میفته و خودش رو آروم میکنه؟ 16:13
توی سوگواری سه بخش از مغز شما خیلی درگیر میشه. 16:20
سه بخش درگیر میشن. اون 16:23
بخشها چیه؟ یک: amygdala. 16:27
amygdala نقشهای مهمی داره. [نامفهوم] 16:33
دو. 16:34
prefrontal cortex. یعنی پیشپیشانی. 16:40
آمیگدال کارش چی بود؟ مرکز چیه؟ آمیگدال؟ 16:47
کارهای زیادی انجام میده. مرسی دوستان؛ ترس. 16:52
یعنی amygdala نقش بهشدت مهم و مؤثری 16:57
توی ترس داره و خیلی کمک میکنه به ما. 17:01
الان توضیح میدم چرا کار amygdala از یه جایی 17:06
به بعد توی ساختار بشری خراب شد. درست شد؟ 17:11
prefrontal cortex کارش چیه؟ مرسی. 17:16
thinking ما رو خیلی active میکنه؛ شناخت. 17:22
یعنی بهشدت thinking centerه در واقع. 17:28
thinking center ما بهشدت 17:32
prefrontal cortexه. 17:35
anterior cingulate 17:40
cortex دقیقا 17:43
پشت prefrontal قرار داره. 17:50
جایی که در واقع 17:54
پشت prefrontal قرار داره. 18:10
مرکز اصطلاحاً تنظیم هیجانی ماست؛ 18:13
یعنی جایی که emotion ما اونجا تنظیم میشه، بهنوعی. شکنج کمربندی؛ 18:19
حالا فارسیش رو مرضیه نوشت. 18:22
anterior cingulate cortex یعنی در واقع 18:26
جاییست که دقیق کنید توی سازمان borderline ما 18:31
میگیم prefrontal یعنی قسمت جلوی پیشونی ما 18:35
و anterior cingulate cortex که پشتش قرار 18:39
داره هر دوتا آسیب دیده است. 18:42
درست شد؟ 18:43
هر دوتا آسیب دیدهاند. 18:45
تفکرشون توی سازمان borderline، 18:49
توی شخصیتهای borderline، مختل میشه. 18:53
احساساتشون ذهن رو میگیره و ممکنه رفتارهای تکانهای داشته باشن. 19:00
تنظیم هیجانات رو انجام میده، دقیقاً درسته. 19:06
کاری که میکنه مغز به چه صورتیه؟ 19:09
این سه تا قسمت مهمه. 19:11
چند تا اتفاق میافته توشی؟ 19:13
کاری که مغز میکنه به چه صورتیه؟ 19:16
این سه قسمت مهماند. 19:19
چند تا اتفاق میافته توش؟ 19:22
یک: مهمترین احساسی که بشر تجربه میکنه و برای بقا مهمه ترسه. 19:32
amygdala و ساختارهای subcortical بیست میلیون 19:37
سال و به روایتی دویست میلیون سال قدمت 19:41
دارن؛ 19:42
یعنی یک نظام تکاملی بسیار قدیمیاند. 19:47
تا قبل از چهار ست سال پیش ترسهای بسیار زیاد بشر رو تحدید میکرد. 19:54
یعنی انسان همیشه میترسید. خیلی زیاد. 19:59
پس ساختار مغز ما تا حدود چهارصد الا پانصد 20:03
سال پیش به شدت کار میکرد و کارش رو درست 20:07
انجام میداد. 20:09
ما حدوداً هفت مسیر ترس توی مغزمون داریم که LeDoux توی کارهاش هست. 20:15
اگر مفصلتر بخونید میتونید اونجا برید. 20:21
و این ترس برای بقای ما خیلی مهم بود. 20:25
منتها اتفاقی که افتاد دوستان این بود: از 20:29
حدود پانصد سال پیش به این طرف تقریباً دیگه 20:33
چیزی در دنیا وجود نداره که بشر رو بترسونه. 20:37
به این حرفم دقت کنید. 20:40
یعنی بخش زیادی از ترسی که ما تجربه 20:44
میکنیم دیگه ریشه یا مبنای واقعی نداره. 20:48
به این دقت کنید. 20:50
دیگه فقر و گرسنگی خیلی معنا نداره، 20:54
مرگ از بیماری دیگه معنا نداره، 20:57
آیندهٔ بهشدت مبهم دیگه. .. نمیگم نیستها، 21:02
به بخش و فرقش خوب دقت کنید. 21:06
یعنی بخش بلایای طبیعی دیگه خیلی معنا نداره؛ 21:10
سیلاب و زلزله و فلان و فلان. تصادف چیه؟ 21:13
حتی تصادف هم بکنید الان شانس زندهموندن خیلی بیشتر از چهارصد، پانصد سال پیشه. 21:22
جهان بهشدت امنتر شده. 21:25
یعنی ما یک مکانیسمی داریم که توی مغزمون حدود بیست میلیون سال قدمت داره. 21:32
ولی از چهارصد، 21:33
پانصد سال پیش به این طرف بخش زیادی از کارکردش رو از دست داده. 21:38
حالا مثلاً کار Panksepp میگه حدود هفتاد درصد ترسهایی که ما تجربه میکنیم وجود خارجی 21:45
نداره. به قول یکی، 21:46
اون چیزی من رو پیر کرد که هیچوقت اتفاق نیفتاد. 21:51
یعنی بسیاری از آنچه amygdala الان آنالیز 21:56
میکنه یا ازش میترسه مبنای واقعی نداره. 22:00
نمیگم ترس وجود نداره دوستان؛ 22:03
الان نگید گفت ترس نیست. چرا، ترس هست. 22:08
همهٔ مایی که پانصد سال پیش رو تجربه نکردیم 22:11
الان اینجا نشستیم و میگیم: «چه حرف مزخرفی! 22:15
ما همهمون میترسیم. » 22:17
میگم نه؛ 22:18
مغز ما ترسها رو بیشبرآورد میکنه، 22:23
بیشتر از آنچه که باید، 22:26
بیشتر از آن چیزی که وجود داره؛ 22:29
چون کارکردش همینه. ببینید، 22:33
کارکردش همین بوده. 22:35
قرار بوده برای بقا شما رو دائم بترسونه. 22:39
هر چیزی شما رو میترسونده. 22:41
مثلاً حساب کنید هزار سال پیش، 22:44
پانصد سال پیش: جنگ بوده، 22:46
قحطیهای شدید بوده، 22:47
بیماریهای عجیبوغریب بوده، 22:50
بلایای طبیعی بوده، 22:52
ابهامات زیادی وجود داشته. 22:54
ولی دیگه الان بهمرور زمان، 22:57
حداقل ظرف پانصد سال و بهخصوص ظرف صد سال گذشته، 23:01
به حداقل ممکن خودش داره 23:03
میرسه. 23:04
با یه شیب خیلی تند. 23:06
ولی آمیگدال داره کار خودشا انجام میده. 23:11
و چه اتفاق میفته؟ 23:13
یه باگی پیش میآد. 23:15
اینجا یه باگی پیش میآد. حیوانات درنده. بله؟ 23:20
ما انگار sensitivity اون بالاست دیگه. 23:25
انگار من از خیلی چیزا باید بترسم. ولی وجود نداره. 23:31
من از خیلی چیزها باید بترسم. 23:34
انگار مدار روانی من بهشدت آماده 23:38
است؛ ولی اون ساختار، اون بخش مغز، 23:41
اون قسمت حیوانی ما، 23:43
اون تکهای که ما اسمش رو میذاریم «the 23:48
animal within us» یا در مقالات Panksepp، 23:52
همون که ریشهٔ تکاملی داره، 23:55
اونجاییه که ما باید خیلی بترسیم. 24:01
برای اینکه اتفاق رو 24:04
ببینید، بذارید مثال بزنم. 24:09
شما فرض کنید مثل اصحاب کهف هستید، 24:14
با زره و کلاهخود و شمشیر و 24:19
ابزار کامل از غار بلند میشید، 24:24
میآیید میدان انقلاب تهران. 24:30
دیگه نه دشمنی وجود داره، 24:31
نه قحطی وجود داره، 24:33
نه کسی میخواد شما رو بکشه، 24:35
نه کسی شمشیر دستشه، 24:36
نه کسی اصلاً شما رو میبینه یا به شما توجه میکنه. 24:40
کسی جدیتون نمیگیره که حتی بخواد بهتون آسیب بزنه. 24:45
یعنی ما مجبور میشیم ترس بسازیم. 24:48
یعنی یه بخش زیادی از آنچه که ما میگیم ترس 24:53
رو خودمون create میکنیم، خلق میکنیم. 24:57
ذهن ما اون فضا و اون gap رو پُر میکنه. 25:01
یعنی یه باگی به وجود میآد و اون خلق میشه. 25:06
بیشتر جنبهٔ فانتزی داره، 25:09
بیشتر جنبهٔ غیرواقعی داره تا واقعی. 25:14
من ابزارش رو توی مغزم دارم اما در بیرون وجود نداره. 25:20
حائل بین روان من و دنیای بیرون، فانتزیه دیگه؛ دنیای وهم. 25:27
دنیای فانتزیها. 25:29
پس اونجا خودش خلق میکنه یا create میکنه. 25:34
به این بخش هم کار داریم، 25:37
چون توی درمان که برسیم متوجه میشید بخش مهمی از درمان سوگ، 25:43
ترس مراجع از موضوعاتیه که دیگه قرار 25:48
نیست اتفاق بیفته: «اگر تنها بمونم چی؟ 25:52
اگر آدمی پیدا نکنم که مناسبم باشه چی؟ » 25:57
این آدم بهترین آدم زندگیم بود و من از دستش دادم چی؟ 26:02
این سؤالهایی که شاید من و شما الان بهش فکر 26:08
میکنیم و میگیم خیلی غیرمعقوله؛ یعنی چی؟ 26:12
مثلاً تنها بمونم یعنی چی میشه؟ 26:16
دیگه کسی رو پیدا نکنم یعنی چی؟ 26:20
جنس مخالف تمام میشه؟ دیگه نیست؟ 26:24
و اگر باز هم شکست بخورم چی؟ 26:27
هم نتونم یک رابطه رو نگه دارم 26:30
چی؟ و الاماشالله دست. درسته؟ خیلی درسته؟ 26:36
آره، 26:37
«مثل اون رو پیدا نکنم» و مثلاً موارد اینچنینی. 26:41
مصادیق زیادی براش وجود داره. 26:44
پس یک بخشی هم ساخته شد که همون فانتزیه؛ 26:48
یعنی انگار این دنیای وهمآلودیه که من 26:52
چسبیدم به موضوعاتی که بهشدت ترسناکه. 26:55
که این مالو سوگهای دیگر هم مثال بذارن. چشم. 26:59
سوگهای دیگر هم مثال بذارن. میرسیم بهش. 27:02
چون رابطه عینیتر. 27:06
میره جلوتر، 27:07
میرسه به بخشی که thinking ماست. 27:10
thinking از چی استفاده میکنه؟ از memory. 27:15
یعنی شما برای فکر کردن بهشدت به حافظهتون وابستهاید. 27:21
شما برای thinking به memory نیاز دارید. 27:25
کاری که توی سوگواری مغز انجام میده 27:30
شروع میکنه به ایجاد فاصله بین خاطراتتون 27:35
به این تکه دقت کنید: شروع میکنه به ایجاد 27:41
فاصله بین خاطراتی که از موضوع دارید و شما. 27:47
حالا شاید بپرسید «شما» کیه؟ self، خود. 27:54
یعنی مغز یک gap ایجاد میکنه؛ 27:56
خاطرات رو دورتر و دورتر از شما میبره. 28:00
و این کار رو شروع میکنه به انجام دادن. 28:03
با درد انجام میشه؛ 28:05
فکر نکنید بهراحتیه. 28:07
هر چیزی رو. 28:07
شما فکر کنید یه گلدونی رو دوست دارید. و شکسته. 28:11
شما فکر کنید ماشینتون رو دوست داشتید از دست دادید. 28:15
فکر کنید مثلاً خواهر، 28:17
برادر یا مادری داشتید، 28:20
یا همسر یا فرزندی داشتید. 28:23
مغز شروع میکنه یک فاصلهٔ memory ایجاد کنه؛ 28:28
خاطرات رو دوباره میکشه وسط. 28:33
یعنی دوباره خاطرات رو فراخوان میکنه. 28:36
در بستر یا در background سوگواری این کار رو میکنه. 28:43
یعنی من خاطره رو فراخوان میکنم؛ 28:46
یعنی مغز این کار رو میکنه، با یه tag زیرش. 28:51
یه tag میزنه زیرش که «دیگه نیست». 28:54
این خاطره دیگه نیست. 28:56
این یادآوری دیگه نیست. 28:59
این موقعیت دیگه نیست. و این کار لازمه. 29:03
شما حتی اگر در بیداری همین کار رو نکنید، 29:07
مغز شما همین کار رو در خواب بارها و بارها انجام میدهد. 29:13
یعنی شما اگر در بیداری مقاومت کنید، 29:16
یعنی من نوعی به هر دلیلی یه چیزی رو از دست دادم، 29:20
یه loss یا فقدانی رو دارم تجربه میکنم. 29:24
باز هم رابطه مثال میزنم چون رابطه عینیتره؛ 29:28
بعد جلوتر بازش میکنم که رابطه نیست، هر چیزیه، 29:32
حتی یه بخش از خودم. 29:38
پس من هی خاطره رو میارمش. 29:40
یعنی مغز من فراخوان میکنه میاره و زیرش tag میکنه که دیگه نیست. دیگه نیست. 29:47
دیگه وجود نداره. 29:48
دیگه تجربهش نمیکنی. 29:50
و اینقدر این کار رو میکنه تا بین شما و اون خاطرات و اون memory یک گپ ایجاد کنه. 29:57
انگار خاطراتتون کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ تر میشه. 30:01
پس حالا با توجه به توضیحاتی که دادم، 30:06
در واقع توی سوگواری اگر من از 30:10
خاطرات فرار کنم چه بلایی سر خودم میآرم؟ 30:15
یعنی اگر مراجع شما از 30:19
فکر کردن به موضوع سوگواری، 30:24
از بیاد آوردن خاطرات، اجتناب میکنه، 30:31
processت سوگواری طولانی میشه. در واقع، 30:34
ما داریم یک کاری میکنیم. 30:36
در واقع بستری رو برای مسموم شدن ساختار روانیمون ایجاد میکنیم. 30:42
چون ببینیم مغز خاطره رو سرکوب میکنه به جای اینکه فاصله ایجاد کنه. 30:48
یعنی مغز من شروع میکنه به سرکوب کردن، repress کردنش. 30:53
یعنی به جای اینکه خاطره رو فراخوان کنه، 30:56
من انگار برای اینکه این پروس اتفاق نیفته 31:00
و ازش فرار میکنم با مشغولکردن مغز خودم. 31:03
مغز در background خیلی جاها این کار رو میکنه 31:07
و اون خاطره رو سرکوب میکنه و دسترسی بهش 31:11
سختتر و سختتر میشه. 31:13
یعنی شما یه سال بعد دیگه خاطره رو یادت نمیآد، دو سال بعد، سه سال بعد. 31:18
اما جالب اینجاست که اون خاطرهٔ پردازشنشده در روان شما مونده. 31:24
یعنی من label نزدم؛ 31:25
هزار تا پوشه و پرونده روش گذاشتم، اما دیگه 31:29
الان برای پیدا کردنش پدرم درمیآد. درست شد؟ 31:33
این رو کجا میتونید ببینید؟ 31:36
مراجعی که توی اتاق درمان میگه: «من مثلاً 31:40
پدرم رو دوازده سال پیش از دست دادم. 31:44
کلی هم براش سوگواری کردم، فکر نکنی 31:47
نکردم؛ کلی گریه کردم، کلی غمگین بودم. 31:51
» حالا چرا اومدی؟ «افسردهام. 31:54
» به پدرت ربط داره؟ «اصلاً! پدرم ربطی نداره. » 31:59
میریم توی مسیر درمان جلوتر، 32:02
میریم و میرسیم جایی که به مراجع میگیم: «خب، 32:07
تو چرا چایی نمیخوری؟ 32:10
» میگه: «الان که بهش فکر میکنم، 32:14
من هر وقت میخواستم. .. 32:16
مثلاً پدرم با برادرم مینشست چایی میخورد و به من نمیگفت، 32:23
با اینکه همهمون بودیم. » 32:28
من از اونجا از پدرم متنفر شدم. 32:31
از اونجا دیگه چایی نخوردم. و مراجع زیر گریه. درست شد؟ 32:37
یعنی یک رفتار در من تغییر کرده بدون 32:40
اینکه حتی به خاطره دسترسی داشته باشم؛ 32:44
suppression یا هر آنچه که اسمش رو میذاریم. 32:49
حالا توی پروسهٔ سوگواری، 32:55
در واقع من با مرگ پدرم کنار نیومدم، دوست من. 32:59
بسیاری از خاطرات رو انگار سرکوب کردم، 33:03
suppressش کردم و در یه بزنگاهی میآد بالا. 33:09
یک کیس دیگه مثال بزنم. مراجعهای داشتم، 33:13
خانمی بود که شوهر داشت. 33:16
یک بار قبل از این شوهرش ازدواج کرده بود 33:20
و حدود بیست سال پیش طلاق گرفته بود. 33:25
میگفت: «انقدر قدرتمند از اون رابطه اومدم بیرون. 33:29
یه جایی با همسرم به این جمعبندی رسیدیم که ما دیگه به درد هم نمیخوریم. » 33:36
«ما به هم خیانت کرده بودیم و دیگه به درد هم نمیخوردیم. 33:42
خیلی مسالمتآمیز و دوستانه از رابطه بیرون 33:47
اومدم و دو سال بعد با این آدم جدید ازدواج 33:52
کردم و الان خیلی خوب و خوشیم. 33:55
اصلاً به همسر سابغم فکر نمیکنم. 33:59
» توی یکی از جلسات درمان که داشتیم صحبت میکردیم، 34:06
بحث رفت روی همسر سابقش، خیانت و جداشدن. 34:10
یهدفعه مراجع گفت: «خیلی مضطربم، 34:14
احساس میکنم دارم panic میشم. 34:17
» گفتم به چی فکر میکنی؟ 34:20
گفت به جداشدن از همسر سابغم. 34:23
گفتم چه چیزش داره تو رو panic و مضطرب میکنه؟ 34:28
یکم جلوتر رفتیم و مراجع بهقدری منفجر شد 34:33
از غم و گریه که دیگه جلسهٔ درمان تمام شد؛ 34:37
یعنی بیست دقیقهٔ آخر جلسه گریهٔ شدید. 34:40
انقدر گریه شدید بود که نمیشد مراجع رو کنترل 34:45
کرد و دیگه زنگ زدن به اورژانس و اورژانس 34:49
اومد. درست شد؟ 34:50
این با قدرت جداشدنه؟ نه. 34:53
این همون جاییه که من جدا میشم ولی سوگواری نمیکنم، 34:58
چون یک جایی گفتم بهتون روانم رو مسموم میکنم. 35:03
چون من مدام میگفتم قویام، 35:06
اصلاً این آدم برای من مهم نبود 35:09
و اهمیتی نداشت. ولی اهمیت داشت. 35:13
حدود یک ماه حال مراجع خیلی بد بود؛ 35:17
گریهاش میاومد و حملات panic داشت. 35:21
میگفت: «فکر اون رابطه. .. چرا اینطوری شدم؟ من که خوب بودم، 35:28
اصلاً به اون موضوع فکر نمیکردم. » 35:32
اون موضوع که اهمیتی نداشت. 35:34
ما اصلاً به هم خیانت کرده بودیم. 35:37
اصلاً آدم لایق گریههای من نیست. 35:40
منطق رو ببینید: «اون آدم اصلاً لایق گریههای من نیست و نبوده. 35:45
» منطق دوباره خودش رو نشون میده. 35:48
یعنی ما نمیتونیم از این موضوعات به این راحتی فرار کنیم دوستان؛ 35:54
باید باشیم و درد بکشیم. سرکوبه؛ 35:57
وقتی منفجر میشه مراجع میفهمه که سرکوب بوده. 36:02
پس بخش دیگهای که مهم بود برای من. .. 36:06
حالا باز هی میگم بریم جلوتر؛ 36:08
با هم جلسه داریم و خواهیم گفت دقیقاً چه اتفاقی باید بیفته. ببینید، 36:15
نکتهای که اینجا میخوام علائمش رو ببینیم 36:19
اینه که اصلاً ما چرا میآییم به مراجع. .. 36:22
یه مثال براتون بزنم. 36:24
بارها گفتم: چرا توی کشورهای خارجی اصلاً میگن خاطره بگید از مرحوم؟ 36:31
یعنی خاطراتی که ازش دارید رو بگید. 36:35
میگن راجع بهش حرف بزنید. 36:37
حالا ما میگیم نه، 36:39
راجع بهش حرف نزنید، ول کن، نگو، 36:43
ناراحت میشه، یادش نندازیم. میدونید؟ 36:47
ما فرار میکنیم ازش؛ 36:49
چه بهلحاظ اجتماعی، چه فرهنگی، 36:53
از موضوع اجتناب میکنیم. 36:55
مراجع با شکایت افسردگی 36:59
اومده بود؛ 37:00
شکایتش افسردگی بود، 37:02
حال بدش بدون اینکه دلیل مشخصی داشته باشه. 37:05
پس خردهشیشهها باید دربیاد، 37:08
الکل باید ریخته بشه، 37:10
بخیه باید زده بشه و پانسمان بشه. اگر دردناکه، خب باید باشه. 37:15
در مورد خوبیهای اون مرحوم بگیم؛ بله، 37:18
اصلاً در مورد بدیهاش بگیم: آقا، 37:21
مرحوم اونجا فلانکار رو کرد، 37:24
ما خیلی ناراحت شدیم. 37:25
ما که حلالش کردیم، 37:27
یا اصلاً حلالش هم نمیکنیم؛ فرق نمیکنه. موضوع، 37:32
حرفزدن راجع به اونه. 37:35
یعنی اساس داستان حرفزدنه، 37:38
چون خود این حرفزدن در بافت سوگوارانه 37:41
یا در بافت grief داره اتفاق میافته. 37:45
یعنی شما نگران نباشید؛ 37:48
شما با آدمها با یه مقدار متانت و غیرهجومیبودن صحبت میکنید. 37:57
غیرهجومی بودن. درست شد. 38:00
پس نکتهی که وجود داره، 38:03
اون گپی که داره روان من برای پردازش 38:07
و بایگانی مجدد خاطرات انجام دیده. 38:11
برای پردازش و استناحاً بایگانی کردنشون داره انجام دیده. 38:19
خیلی خوب، 38:21
پس باز برگردم عقب. آره دیگه، اومد به خوابم؛ 38:26
مراجع این رو میگه. 38:30
توی خوابمون اومد. 38:32
حتی اون یه مقدارش mysteryه در واقع دیگه؛ 38:35
یعنی در واقع خواب، 38:37
خاطرهٔ traumatized رو برطرف میکنه و ازش رد میشه. 38:41
بریم به کودکی؛ 38:43
جایی که هنوز ساختار روان شما شکل نگرفته، 38:48
جایی که قرار است سوگواری کنید 38:51
ولی کلامی برای سوگواری ندارید؛ 38:55
جایی که دلبستگی رو با موضوعات تجربه میکنید. 39:00
حالا این موضوعات ممکنه مفاهیم مختلفی 39:04
باشه که راجع بهش حرف خواهیم زد. 39:11
نکتهای که وجود داره؛ 39:14
به این جمله دقت کنید: برای رهاکردن، 39:20
چسبیدن باید بلد باشید. 39:24
توی پژوهشهایی که اومدن انجام دادن. روی کودکان. 39:28
کودکانی که دلبستگیهایی دارن که به شدت در برابر سوگواری مقاومت میکنه. 39:34
این طرف بزرگ شده ولی خوبالا مقاومت میکنه. 39:37
و روی بچههایی که این کار میکنه. 39:41
به یک یافتهی رسیدن تقریبا. 39:45
یافتهست چه قراره؟ 39:47
میگه ببینید دوستان ما وقتی داریم بزرگ میشیم 39:52
و کودک در زیر دو سالگی خودش داره 39:55
attachment رو تجربه میکنه یعنی گرفتن پالسهای مثبت از محیط اطرافش. 40:02
یعنی وصلبودن من به محیط با emotion 40:06
من اتفاق میافته. شما بدون احساس، 40:10
اصطلاحش اینه دیگه، 40:12
احساسِ تهیبودن و خالیبودن میکنید. 40:16
احساسه که به شما زندگی میده؛ بدون 40:20
احساس، تهیبودنه دیگه، خالیبودنه. 40:24
برای کودک هم همینه. 40:27
کودک اگر emotionی یا پالسهای مثبتی از محیط دریافت نکنه، 40:33
توی ساختار روانش اتفاقات و ناگوار میفته. 40:38
این چقدر باید باشه؟ 40:40
پژوهشها میگه که کودک زیر دو سال ساعتی حدود 40:45
صد تا 150 پالس مثبت از مادر و محیط باید 40:50
دریافت کنه. 40:53
به این عدد دقیق کنید. 40:56
ساعتی صد تا 150 پالس مثبت. عدد، 40:59
عدد خیلی بزرگی یادست دارد. 41:04
یعنی مثل نوازش، قربانصدقه رفتن. 41:08
حالا شیر دادن خودش یه پالس مثبته. درست شد؟ 41:14
عوضکردنش، لمسکردنش، احساس امنیتکردن، 41:18
صدای قلب شنیدن، 41:20
آواز خوندن براش، لبخند زدن بهش؛ همهٔ اینها. 41:26
بوسکردن، حالا معقول دیگه، کبودش نکنید! 41:30
بوسکردنش، نوازشکردن؛ 41:33
همهٔ آن چیزی که ما میگیم پالس مثبته دیگه. 41:38
یعنی یه چیز خوشایند نسبتاً؛ 41:41
یه چیز خوشایند از محیط باید دریافت کنه. 41:46
این عدد خیلی زیاده؛ یعنی یه مادر باید 41:50
همهٔ کار و زندگیش رو تعطیل کنه. 41:54
چون ساعتی صد تا صد و پنجاه پالس عدد خیلی زیادیه. 42:00
تقسیم کنید: یه ساعت شصت دقیقه است، 42:05
یعنی بیش از یکونیم تا دو پالس در دقیقه بچه لازم داره. 42:11
و پژوهش میگه اگر تا دوسالگی تونستیم 42:16
این کار رو برای کودک انجام بدیم، 42:20
بویی که میدن. بله بوی خوب. هر چیز خوب. 42:24
داریم در واقع کمک میکنیم این آدم 42:28
در بزرگ سالی راحتتر رها میکنه. 42:31
پژوهش میگه این آدم در بزرگ سالی راحتتر رها میکنه. 42:40
نکته: این تلنگر رو داشته باشید؛ 42:43
بعداً راجع بهش حرف میزنیم. 42:45
چون من نمیخوام مهارتهای فرزندپروری و 42:49
بهقول شما شوهرداری و زنداری رو آموزش بدم. 42:54
اما ما توی روابطمون هم به همین میزان پالس مثبت نیاز داریم. 42:59
البته تو ساختارهای روانی ما که رشد پیدا کرده 43:05
میزانش خب طبیعتاً کمتره یعنی 150 تا در 43:09
ساعت نیست. 43:11
به شدت کاهش پیدا میکنه ولی یه چیزی بین 43:15
حدود 10 تا 15 پالس در ساعت نیاز داریم. 43:20
که احساس امنیت کنیم، 43:22
احساس وصلبودن کنیم. 43:24
اون هم نه برای مدت کوتاه؛ 43:26
برای مثلاً یک بازهٔ یک تا یکونیمساله در بزرگسالی، 43:31
یعنی بعد از بیستویکسالگی. 43:34
یکی از دوستان شاید بپرسه کسی که احساس ناامنی 43:38
میکنه توی رابطهٔ عاطفی کی خوب میشه؟ 43:42
میگم این کار بهخاطر سختبودنش نشدنی نیست. 43:47
میگم یعنی تو باید برای همسرت در دسترس باشی، 43:51
نه فقط بهلحاظ فیزیکی؛ 43:54
بهلحاظ روانی و mental. اون هم چقدر؟ 43:58
چیزی حدود صد واحد در روز، 44:00
به مدت یک سال تا یکونیم سال، 44:03
تا شاید چیزی در ساختار روانی اون آدم شکل بگیره. 44:10
پس این ریسک رو نکنید. 44:12
اگر طرف خیلی آسیب دیده، درمانگرش باشید، همسرش نباشید. 44:21
چون آسیبه دیگه. 44:22
آسیبه به این راحتی جبران نمیشه. 44:26
اون پالس مثبت چی کار میکنه؟ 44:29
در واقع چون ما وقتی داریم بزرگ میشیم. 44:33
متوجه بزرگ سالیم نشدم. 44:36
منظورم اینه که اگر صرفاً تا دوسالگی این 44:40
پالسهای مثبتی که از محیط میگیریم دریافت نشه. 44:44
.. این ایدهآله؛ 44:46
یعنی هیچکس شاید نتونه این حجم رو بده. 44:50
جما خطی نگاش کنید. 44:52
یعنی مثلا بگیم هرچی کمتره آسیب بیشتر. 44:56
هرچی بیشتر باشه آدم سالمتر. 44:58
یعنی انگار توی چسبندگی، دلبستگی، 45:01
تعلق احساس بهتری داره. 45:06
رها کنه. درست شد؟ 45:08
و موارد اینچنینی. 45:10
یعنی اگر من در بیستودوسالگی با خانم یا آقایی ازدواج میکنم که دلبستگی ناایمن داره، 45:16
باید یک سال تا یکونیم سال، 45:18
روزی صد پالس مثبت بدم. 45:20
مثل پالس مثل چیه؟ نوازش، بوسه، بغله، یه SMS خوشاینده، 45:25
یه یادگاریه که طرف ببینه، رومیزش باشه، یادش بیفته، حرف زدنه، 45:31
همه اینها پالس مثبته دیگه. 45:35
همون کاری که ما میکنیم، 45:37
پنجاه پالس و همش بچه کنارمون باشه باعث دلبستگی ناایمن نمیشه؟ نه؛ 45:43
تا دوسالگی نه مهدیه، تا دوسالگی نه. 45:46
یعنی داریم دربارهٔ زیر دوسالگی صحبت میکنیم. بعد، پالس مثبت. 45:51
دوستان دقت کنید: شما بغل مامانت باشید و 45:55
مامانت با تلفن داره با خالت صحبت میکنه و فحش 45:59
ناموسی میدن؛ 46:00
این پالس مثبت نیست. 46:02
وقتی من بغل مادرم هستم و سر گاز قرمهسبزی درست میکنه، 46:07
بوی پیاز چشمهام رو کور میکنه، 46:10
این پالس مثبت نیست. 46:12
وقتی مادرم من رو بغل کرده و تلویزیون 46:15
نگاه میکنه، 46:17
یه فیلم غمگین میبینه و موهای سرش رو میکنه، پالس مثبت نیست. 46:23
صرف اینکه بغلش میکنیم یا شیر میدیم، 46:27
الزاماً پالس مثبت نیست. 46:30
خیلی وقتها انقدر پالس منفی میدیم که بهتره بغلش نکنیم، 46:36
اگر قرار باشه محرک منفی زیادی منتقل کنیم. مادرهای مضطرب، 46:42
بچه اضطراب مادر رو متوجه میشه. 46:45
وقتی مادر مضطربی هستید، بچه گریه میکنه؛ حتی وقتی بغلشه، 46:52
اضطراب رو تشخیص میده. 46:54
مراجعهای داشتم که از صدای مادرش 46:58
میفهمید مضطربه و عقبنشینی میکرد. 47:03
وقتی مادر توی جلسه کمی مضطرب میشد، 47:07
بچه به هم میریخت، 47:09
صندلیش رو عقب میبرد و خودش رو به عقب صندلی میچسبوند. 47:15
با اینکه محتوای کلام محتوای بدی نبود، 47:19
ولی اضطراب مادر هویدا بود؛ 47:21
یعنی بچه تشخیص میداد، از صداش میفهمید. درست شد؟ نمیپرسیم الان. 47:28
من دارم توضیح میدم چه اتفاقی افتاده. مشخص میشه. 47:33
میخوام بدونید چه اتفاقی میافته؛ 47:37
اول چه دورانی رو بررسی کنیم. 47:40
اینکه چه کار کنیم رو هم خواهیم رسید. 47:43
این پالسهای مثبت باعث میشه که ما خاطرات 47:48
رو به شکل مناسبتری طبقهبندی کنیم. 47:52
خیلی تأثیرها داره؛ در ساختار هویت، 47:56
در internalize کردن مادر، 47:59
در introject کردن دنیای بیرون، 48:02
در identity یا شکلگیری هویت، در همانندسازی. 48:08
ما از یه بُعد داریم نگاهش میکنیم؛ 48:12
نمیتونیم همهٔ ابعادش رو باز کنیم. 48:16
اما مهمترین کاری که میکنه اینه: 48:20
چون ما ناکامی تجربه میکنیم، 48:23
در واقع frustration یا ناکامی رو، 48:27
بهخصوص زیر سه سال، 48:29
خیلی زیاد تجربه میکنیم. 48:32
خیلی چیزها بهموقع برامون فراهم نیست. 48:36
نیازها بهموقع پاسخ داده نمیشن. 48:39
این رو مقایسه کنید با داخل رحم مادر. 48:42
اینکه میگم خیلیهاش پاسخ نمیگیره، 48:44
منظورم این نیست که پدر و مادر کوتاهی میکنن؛ این پروسه طبیعیه. 48:49
شما در رحم مادر هر نیازتون در لحظه پاسخ میگرفت. 48:53
وقتی میآییم بیرون، 48:54
فکر کن الان من گریه میکنم، 48:57
مامانم یه دقیقه دیگه میآد بهم شیر میده. 49:00
یک دقیقه در دنیای روانی کودک خیلی زیاده. 49:06
برای اینکه مثال بزنم: من مثلاً چهل سالمه؛ 49:12
سیصدوشصتوپنج روز ضربدر چهل سال، 49:17
هر روز ضربدر بیستوچهار ساعت، 49:21
چیزی نزدیک صد و چهلوچهار هزار 49:26
ساعت میشه. یعنی یک دقیقه 49:33
یک دقیقه میشه یک در میلیون تجربهٔ زیستی من؛ خیلی کمه، توش گمه. 49:40
اما بچهای که ششماهه است، 49:43
دوباره همین رو تقسیم کنید: شش ماه، 49:47
یعنی ۱۸۲ روز ضربدر ۲۴ ساعت ضربدر ۶۰ دقیقه؛ 49:51
متوجه میشید که برای اون کودک خیلی significantه. 49:57
یعنی اگر تبدیلش کنیم، 49:59
متوجه میشید انگار من یه هفته گریه کنم که یکی به من یه شکلات بده. 50:06
میخوام مقیاس فقط دستتون باشه که چرا یک دقیقه اینقدر معناداره. 50:13
برای من و شما نیست؛ 50:15
توی زندگی زیستیمون گمه. 50:17
ولی برای کودک معادله با اینکه من یه 50:21
هفته گریه کنم که چرا غذام دیر شده. 50:26
چون ناکامیهای زیادی داره کودک تجربه میکنه، 50:30
اگر این پالسهای مثبت نباشه من نمیتونم با ناکامی کنار بیام. 50:37
درست شد؟ 50:39
کلیدواژهی مهمی که اینجا مطرح میشه زواله. 50:43
یعنی در واقع سوگواری فرایندیست که ما یاد 50:48
میگیریم در دنیایی که زندگی میکنیم همه چیز 50:53
زوال داره. 50:54
همه چیز تمام میشه. 50:57
همه چیز نابود میشه. درست شد؟ 51:01
این کیزواجر داشته باشی؟ 51:04
یعنی اگر من کودک نتونم attachment 51:09
مناسبی به هر چیزی داشته باشم. 51:16
attachment مناسب یعنی اینکه بدونم که همه چیز زوال پیدا میکنه اما دنیا جای امنیه. 51:22
همه چیز نابود میشه اما دنیا جای امنیه. 51:25
همه چیز تمام میشه اما دنیا جای امنیه. 51:29
همه چیز ناکام کننده است اما دنیا جای امنیه. درست شد؟ 51:36
پس نقطهی که وجود داره اینه که من اگر 51:40
نتونم با این زوال کنار بیام به جاش فانتزی 51:44
میسازم. 51:45
یعنی پناه میبرم به دنیا درون روانی خودم. درست شد؟ قایم میشم دیگه. 51:53
اما اگر اون والدین، 51:55
یا هر چیزی که اسمش رو میذاریم، اون caregiver، 52:00
به حد کفایت در دسترس من باشن، 52:03
من میتونم یک تصویر مناسب از اونها رو داخل خودم کپی کنم. 52:11
یک تصویر مناسب رو ازشون کپی کنم. 52:15
و چون تصویر مناسب داخل من کپی شده، از بین رفتن، 52:20
object بیرونی برام خیلی دردناک نیست. 52:23
این کلیدواژهٔ مهمیه. 52:25
جلوتر وقتی درمانهای object relations رو بخوام مثال بزنم، 52:30
متوجه میشید یعنی چی. 52:32
یعنی من باید بازنمایی از آن چه که دنیای 52:36
خوبه تو خودم بتونم داشته باشن. دنیای امن. 52:40
تا بتونم با فقدانش کنار بیام. 52:42
یعنی با فقدان فیزیکیش کنار بیام. 52:47
مراجعهای داشتم؛ 52:48
آقایی بود که همهٔ خانمها از کنارش فراری بودن. 52:55
درست شد. 52:55
همهی خانومها از کنارش فراری بودند. 52:59
میگفتم چرا؟ 53:01
میگفت: «اگر بیش از یک ساعت از همسرم یا 53:06
پارتنرم اطلاع نداشته باشم، دیوانه میشم. » 53:12
panic میشم. میترسم. غمگین میشم. 53:15
میگفت زمین و زمان رو به هم میدوزم. 53:19
زمین و زمان رو به هم میدوزم. 53:23
یه مثال برای تون بزندم. 53:26
میگفت که من پارتنرم یا حالا 53:29
نامزدم دانشگاه عراق درست میخوند. 53:34
یه روز به هیچ زنگ زدم. 53:36
سه ساعت جواب منو نداد. 53:38
سه ساعت بعدش من عراق بودم. 53:42
این همون objectه و من باید برم ببینمش؛ 53:47
باید ازش اطلاع داشته باشم، 53:50
باید بهلحاظ فیزیکی تجربهاش کنم؛ 53:54
یعنی باید در دسترسم باشه، به هر شکل ممکن. borderline بود، 54:01
شدیداً borderline. 54:14
نکتهای که وجود داره توی این آدم: ببینید، 54:17
من پس همون transitional object یا اونجایی که دارم separation یا جدایی رو تجربه میکنم، 54:24
انقدر آسیب دیدم که الان بدون اون آدم واقعاً به هم میریزم. 54:28
و جالب اینجاست که اومده بود پیش من، 54:31
گریه میکرد و اشک میریخت، 54:33
بهشدت درمانده و مستأصل بود. 54:36
میگفت: «هفتمین نامزدم هم من رو ول کرد. » 54:40
و دیروز مثلا دو هفته پیش پیش زنگ زدم. 54:44
دیگه گفت باید تو اصلا نمیخوام باید زندگی کنم. 54:48
به هیچ عنوان نمیخوام. 54:50
و اصلا زمین و زمانم به هم بریزه من دیگه به اون رابطه بر نمیگردم. 54:57
درست شد. 54:58
چون نمیتونم تحمل کنم دیگه. درست. اجبار به تکرار. 55:03
اجبار به تکرار؛ 55:05
repetition compulsion. 55:07
پس نمیتونم سوگواری کنم. 55:09
پس یه ظرفیتی توی من پایین اومده؛ ظرفیت سوگواری. 55:13
این اصطلاح رو هم اینجا اضافه میکنیم. 55:17
یعنی در واقع چون با زوال کنار 55:21
نمیآم، آرزوی ابدیت دارم؛ 55:26
برای همهٔ اشیا، آدمها، 55:30
افکار و حتی احساساتم. 55:35
حتی برای احساساتم؛ 55:36
میخوام ابدی باشه، 55:38
همهچیز ابدی و ماندگار باشه. 55:43
درست شد. 55:43
نکتهی که وجود داره اینه. 55:46
این رو در کنارش داشته باشین. تو بینید دوستان. 55:51
من وقتی نپذیرم یعنی نتونم با این موضوع کنار بیام. 55:55
که همهچیز گذراست یعنی زوال داره. 55:59
یا همهچیز گذراست. همهچی. 56:02
یعنی همین الان به این دقت کنید. 56:05
من و شما ممکنه توی ارتباط با خانوادمون، 56:09
وسیلهی نقلیهمون، 56:11
ماشینمون، خونهمون، پارتنرمون؛ 56:15
یک connection بین ما وجود داره. 56:19
اگر من دائماً در حال انکار زوال باشم. .. 56:24
یه جا در کلاسی گفتم عمر رابطهٔ عاطفی پنج تا هفت ساله. 56:30
واقعاً فکر میکنید کیا به هم میریزن؟ 56:34
یا میزان اون بههمریختگی نمایندهٔ چیه؟ 56:39
یعنی واقعا فکر میکنید پنج تا هفت سال میدونید درست نیگه عدده؟ 56:46
طرف هنوز رابطهی عاطفی نداره. 56:49
غصهی نمیخوره که واقع اگه پنج سال تمام شد چکا کنیم؟ 56:56
هنوز پارتنر نبره. 56:57
طرف غصهی نو میخوره که من اگه پارتنرم بعد پنج سال بره من نمیتونم. 57:02
میدونی منظورم چیه؟ 57:03
میخوام به این insight برسیم. 57:06
به این بینش برسیم که تو حتی هنوز همون رابطه عاطفی فرضی رو نداری که غصهی نو میخوری که 57:12
پنج سال دیگه قرار از بین بره. 57:14
پنج سال دیگه از هم میپاشه. چرا؟ 57:16
چون من میخوام ابدی باشه. درست شد؟ 57:19
من میخوام ابدی باشه. واقع 57:21
واقعاً دوست دارم ابدی نگاهش کنم. 57:25
پس واقعیت رو انکار میکنم و نمیتونم 57:30
با این گذرا بودن کنار بیام. 57:34
نکته: پس اونجایی که گفتم توی مغز NAC، 57:39
یعنی بعد پنج سال چی میشه؟ از بین میره. 57:44
یعنی عمر قرابت عاطفی پنج تا هفت ساله. 57:51
خیلی خوب. 57:52
اگر گذرا بودن رو نپذیریم، 57:56
مجبوریم فانتزیهای مادامالعمر بسازیم. 58:02
جنگ ما توی سوگواری برای هر چیزی در دنیا، 58:07
سر دستبرداشتن از فانتزیهاست، 58:12
نه دستبرداشتن از واقعیت دنیای بیرون. 58:17
یعنی انگار. .. 58:19
همین آدمی که دارم براتون میگم، همین کیس، 58:23
بیشتر از اینکه هفتمین پارتنرش رفته 58:27
باشه و بیشتر از اینکه اونو بخواد، 58:31
میدونید ته ماجرا گریههاش چی میگه؟ 58:35
«اگر تنها بمونم چی؟ 58:37
» میگم یعنی اگر الان کسی دیگه جز پارتنرت باشه و توی رابطه باشی، 58:43
دردت کاهش پیدا میکنه؟ میگه خیلی. 58:49
میدونی؟ 58:51
اصلاً اون آدم مهم نیست؛ 58:54
یعنی نه اینکه مهم نباشه، 58:57
اونقدر که من دارم تقلا میکنم مهم نیست. 59:03
انگار ذهن منه که داره به من 59:06
فرمان میده: «بچسب بهش، ولش نکن. 59:11
» در واقع تنها نبودنه، 59:14
تنها نموندنه براش مهمه. 59:20
نمیتونیم به این راحتی کنار بیاییم. 59:24
دو سه دقیقه دیگه وقت میدم سؤال بپرسید. 59:29
یک چیز دیگه: کودک اولین تلاشهای خودش رو 59:33
برای لذتبردن از هر چیز زوالپذیر تجربه 59:38
میکنه. 59:39
همهٔ ما داریم از یک چیز زوالپذیر لذت میبریم. 59:45
این لذت همون دست Pankseppه؛ 59:49
اول عرایضم یادتون هست، 59:52
دست Panksepp موشها رو قلقلک میداد 59:57
و موشها همون ساعت منتظر بودن بیاد. 1:00:02
یعنی من انگار دارم لذت میبرم از چیزی غیر از خودم. 1:00:06
دارم لذت میبرم از چیزی غیر از خودم. 1:00:10
و اگر بتونم این رو دارم خودم بسازم که اون 1:00:14
لذتی که دارم میبرم ماندگاره نه اینکه 1:00:17
ابدیهها. 1:00:18
اگر نبود یکی دیگه جاش هست. 1:00:21
اگر نبود یعنی اگر یک ساعت دیگه من الان گرسنهام. 1:00:25
یک ساعت دیگه باز یکی هست که گرسنگی منو برطرف کنه. 1:00:30
و یه ساعت بعدش و یه ساعت بعدش و یه ساعت بعدش. 1:00:34
انقدر از هم نمیپاشم. 1:00:36
انقدر به هم نمیریزم. درست شد. 1:00:40
انقدر آسیب نمیبینم. 1:00:44
خیلی خوب، 1:00:45
این بخش اول عرایضم. 1:00:47
میخوام به سؤالها پاسخ بدم. 1:00:50
یک چیز رو در نظر داشته باشید: یک ساعت از کلاس گذشته. 1:00:56
میدونم سؤالهای زیادی هست و قطعاً به همش میرسیم. 1:01:02
وقتی اینها رو میگم میفهمم کلی سؤال 1:01:06
دربارهٔ درمان و «چه کنیم؟ » دارید، 1:01:10
ولی ترجیحاً دربارهٔ چیزهایی که 1:01:14
تا این لحظه گفتم سؤال بپرسید. 1:01:17
کسی نپرسه با مراجع سوگ چه کنیم؛ 1:01:21
این سؤالیه که قراره بعد از هشتاد ساعت بهش برسید، 1:01:25
نه بعد از یک ساعت. 1:01:29
خب، سؤالها. فرح بگو. 1:01:32
سلام استاد وقت زیاده. 1:01:36
سلام فرح. 1:01:39
استاد، 1:01:39
میخواستم بپرسم این مراجعی که پیش شما اومده، 1:01:43
با این وضع اصلاً درمانپذیر هست؟ 1:01:47
همه همه آخری که اینقدر وقتی این بود که هفت نفر ولش کرده بود. 1:01:50
بله میشه. 1:01:52
آخه چیزیگه گفتی نیمودش که یه روز یادم بیاد. 1:01:57
راجع به پالسهایی که گفتید؛ تعداد پالسها، 1:02:00
مثلاً صد و پنجاه پالس در ساعت. 1:02:02
شما یک ساعت در یک هفته مثلا یه نفر رو میبینیم. 1:02:06
بعد این چجوری؟ 1:02:07
یعنی بازهی زمانیش مثلا طولانیتر میشه؟ 1:02:10
مثلا خیلی طول میکشی؟ 1:02:11
67 سال طول میکشه این آدم درست بشه؟ 1:02:14
یا از روشهای دیگه استفاده میکنیم چجوری عزیم؟ 1:02:17
نه، 1:02:17
فشار زیادی بهش میآریم. 1:02:21
اون مثالی که خدمتت گفتم، 1:02:24
شکلگیری ساختار روانی ماست. 1:02:27
اگر تو به مراجع یاد بدی که این 1:02:31
صد پالس رو خودش به خودش بده چی؟ 1:02:36
میدونی؟ 1:02:36
اگر بتونیم این رو به مراجع یاد بدیم، 1:02:39
هدف درمان همینه بهنوعی. 1:02:40
که من بتونم خودم از خودم مراقبت کنم یا خودم خودم رو contain کنم اون وقت چی؟ 1:02:47
آخه آدمی که اینقدر هیجاناتش خرابه، 1:02:51
اصلاً چیزی رو یاد میگیره یا نه؟ 1:02:57
میرسیم بهش فرح، نگران نباش. 1:02:59
میشه یه مثال از همین بزنید که مثلا فرضا من خودم میخواهم به خودم پالس مثبت بدم. 1:03:05
مثلا چجوری پالس مثبت بدم؟ 1:03:06
تو فقط جلوی superegoت رو بگیری که تو رو سرزنش نکنه، پالس مثبته. 1:03:10
حالا بعداً بهش میرسیم. 1:03:13
سرزنش نکنه؛ همین. 1:03:15
ما پالس منفی ندیم، 1:03:17
پالس مثبت پیشکش هممون. 1:03:21
اوکی استاد، مرسی. 1:03:24
خب، معصومه، سؤالت؟ 1:03:29
سلام استاد. شبتون بخیر باشه. خداحافظ. 1:03:33
زنده باشی. ممنونم. 1:03:35
نمیخوام بگم که خب حالا با سوگ چه یعنی همینی 1:03:39
که فرمودیم ولی الان مثلا همین امروز خیلی 1:03:42
جالب بود. 1:03:43
قشن دوست تا جملهی که شما فرمودید از دهان یه دختر پونزده ساله بیرون اومد که 1:03:50
من با یکی شیش ماه دوست شدم آره الان بلم کرده 1:03:55
رفته و بعدا من اگه این رابطه رو تموم کنم 1:03:59
بعد مثلا با تنهایی هم چه کنم؟ 1:04:02
در حده یه چند کلام به یه دختر پانزده ساله 1:04:06
که اولین تجربهش هم بوده چی آدم باید بگه 1:04:09
واقعا؟ 1:04:10
من هم این رو گفتم که حالا بذار بیستوپنجساله بشی، 1:04:15
مغزت کامل بشه و اینها. ولی باز دوستان، 1:04:18
شما بودید چی میگفتید به یه همچین سوگ کوچولویی؟ 1:04:23
ببینیم نوع مداخلهای که برای این آدم 1:04:28
انجام میدیم چیجوری به توضیح بدم؟ 1:04:32
همینو با من role-play بیا معصومه. 1:04:37
تو اون دختره چند ساله گفتی؟ 1:04:41
پانزده ساله. باشد. شروع کن. خوب. 1:04:48
مثلا اومد گفتیم دختر من به مشکل برخورده. 1:04:51
دختر گوشی رو میگیره. میگه که 1:04:54
سلام. 1:04:54
من با یه پسری آشنا شدم. هجده ساله. 1:04:57
چند بار بیرون رفتیم. گفت فکرات رو بکن. با هم اوکی بشین. 1:05:02
بعد از بار سو. 1:05:03
و من نمیخواستم باش اوکی بشم. 1:05:06
ولی بهش علاغمن شدم. بعد چند بار. 1:05:09
شیش ماهی که با همیم. 1:05:10
قبلاً با کسی نبودم. 1:05:12
ولی همونجور تونطور هم میگفته. ولی. .. 1:05:16
اصطلاحات مهم نیست. 1:05:17
اونجایی که تو به چالش خوردی رو بگو؛ 1:05:19
اصطلاحات رو نمیخوام. 1:05:21
ولی الان یکی دو ماهه خیلی دارم اذیت میشم. 1:05:26
استرس و تپش قلب دارم، 1:05:28
همش منتظر زنگ و پیامشم. خبری ازش نیست. 1:05:32
که میگم میگه کار دارم. 1:05:33
تو شرکت بابا میگه باید مشغول باشم. ولی کمرنگ شده. 1:05:37
من الان فکرم مشغوله واسه چیزی که اتفاق من افتاده. 1:05:40
نمیدونم باید چی کار کنم چجوری این استرسها، 1:05:44
این اضطرابها رو چجوری باید کنترل کنم. 1:05:47
معصومه، 1:05:47
آخرین باری که باهاش صحبت کردی کی بوده؟ 1:05:52
همین دوسته ماه کمرنگ شده گفت. 1:05:55
آخرین بار رو نپستیدم. 1:05:57
ولی گفت دوسته ماه کمرنگ شده. 1:06:01
گفت من، 1:06:02
همه بهم میگن این رابطه رو تموم کن، 1:06:05
ولی من هنوز هم گاهی بهش زنگ میزنم، 1:06:09
حالا شاید مثلاً به سرش میزنم. 1:06:12
معصومه. 1:06:12
پس تو کات نکردی با این آدم. درسته؟ 1:06:15
نه هنوز دیگه. 1:06:16
میترسم اگر باش قطع رابطه کنم. تنها بمونم. دیگه کسی نباشه. 1:06:22
من یه دونه دخترم هست توی خانه. 1:06:27
خواستت از من چیه معصومه؟ 1:06:29
من الان به نظرتون با آش کات کنم یا نکنم. 1:06:33
بعد اگر کات کردم تنهایی هم رو چه کار کنم؟ 1:06:37
من نمیدونم معصومه. 1:06:39
تو میخواید من به جا تصمیم بگیرم؟ 1:06:42
خبه من بگیم باید چه کار کنم دیگه؟ 1:06:45
مامانه بابا اطرافیان به نگوختن چه کار کن؟ 1:06:50
بابا هم که وکیل دادگستریه و خیلی غیرمنطقیه اون حرف نمیزنم. 1:06:55
مامانم باش دوستم و اینا به هم میگه 1:06:59
که خب اینو به دردت نمیخوره ولش خون. 1:07:05
خودت چی دوست داریم اصلا؟ 1:07:09
نمیدونم. 1:07:10
میترسم تنها بمونم. 1:07:13
جواب سوال همو ندادی. 1:07:15
خودت چی دوست داری؟ 1:07:19
من که اون نیستم که بدونم الان چی بگم. این رو نپرسیدم. بنویسیم اینجا، دفعهٔ دیگه با هم. 1:07:26
بذارید من توضیح کلی بدم. 1:07:27
الان این سوگواری نیست؛ 1:07:29
این آدم اصلاً توی رابطه است، 1:07:31
فقط شاکی بابت رابطه است. 1:07:32
همین مصاحبه رو اگر جلو ببریم، 1:07:35
دقت کنید ما اصلاً نرسیدیم به سوگواری. 1:07:38
ایشون از ترس اینکه از دستش بده به تو مراجعه کرده. 1:07:43
در واقع من باید بگم عزتنفس این آدم پایینه و قادر نیست تصمیم بگیره. process سوگ نیست. 1:07:50
خب، 1:07:51
عزت نفسش پایینه یعنی؟ 1:07:53
نمیتونم تصمیم بگیرم بردم. 1:07:56
اوکی، خیلی ممنونم، متشکرم. 1:07:59
خواهش میکنم، زنده باشی. 1:08:01
خب، 1:08:01
مهدیه سوال تو بپرس؟ 1:08:06
سلام استاد، خسته نباشید. 1:08:08
سلامت بشید. 1:08:09
ببخشید، 1:08:09
این سوالم رو چند بار پرسیدم، متوجه نشدید. 1:08:14
ارتباط ترس از مرگ و سوگواری چیه؟ 1:08:19
ببینید، 1:08:20
من یه بار سر یکی از کلاسها توضیح دادم دوستان. 1:08:23
ما، خب، 1:08:24
همه به نوعی شاهد از مرگ بترسن. 1:08:28
اما اگر کسی خیلی میترسه، ما از، 1:08:31
به این جمله مهمی بود دیگه، 1:08:33
ما از چیزی در آینده نمیترسیم. 1:08:36
ما از تکرار گذشته توی آینده میترسیم. 1:08:40
یعنی کسی خیلی به مرگ فکر میکنه که بارها رها شده یا بارها عزیزانش مردن. 1:08:46
نه به لحاظ فیزیکی. 1:08:48
یعنی من اگر تجربه رها شدن توسط مادرم رو بارها داشته باشم، 1:08:54
ترس از رها شدنش رو دارم، 1:08:56
این ترس project میشه به مرگ، 1:08:59
پس میترسم که بمیره یا بمیرم. 1:09:03
یعنی یه بخش مهمش مربوط به یه چیز دیگه است که اینجا project میشه به مرگ. 1:09:09
در واقع اگر کسی به مرگ پدر یا مادرش یا خودش خیلی فکر میکنه، 1:09:14
الزاماً ربطی به اونها نداره. 1:09:16
باید دنبالش بگردید؛ 1:09:18
عاملش یه جای دیگه است که اینجا داره خودش رو نشون میده. 1:09:24
ممنونم. خواهش میکنم. خب، شهناز، سؤالت رو بپرس. 1:09:34
درود، 1:09:35
وقتتون بخیر استاد. من سوالم اینه، 1:09:40
یه مراجعهٔ نوجوان دارم که با 1:09:45
حملات panic و اضطراب شدید اومده. 1:09:50
من میکنم بینم که بچهها نوجوان رو که هنوز حالا تکمیل نشدن هم این اتفاق میگفته چون 1:09:57
توی آخرین جلسه اومد از ترسهاش گفت. 1:10:01
ساعات زیادی مادرش کارمند بوده و این 1:10:06
در خونه تنها میمونده و میترسیده. 1:10:10
ساعات زیادی تجربهٔ ترس داشته و 1:10:14
فشار روش زیاد بوده تا مامان بیاد؛ 1:10:18
شرایط خیلی سنگینی براش بوده. 1:10:24
من تا اینجا رسیدم که بهش گفتم superego قوی، حتی pathological، 1:10:30
داره که اصلاً قبول نمیکنه اشکال از شرایط بوده. 1:10:34
اومدیم اینجا که من یه کم containش کردم: 1:10:38
«تو یک کودک بودی، یک بچه بودی، حق داشتی. 1:10:42
حالا تصور کن خودت چهار، پنج، 1:10:45
شش یا هفتسالهای. 1:10:46
» اسمش هم ملینا بود. 1:10:48
«ملینای کوچولو رو ببین. » 1:10:51
چقدر ترسیده. 1:10:52
میگی شاید یه ساعت کمتر بوده، 1:10:55
ولی خب برای اون بچه یه ساعت خیلی زیاده. حق داری. 1:11:00
containش که کردم، 1:11:02
حملهٔ panic بهش دست داد، وحشتناک. 1:11:05
اولین بار بعد از ده سال کار، 1:11:07
من بلند شدم از جام رفتم یک مراجع رو touch کردم، چون اشکش گرفت. 1:11:13
و اونجا که گفتم ببینش، 1:11:15
حالا دید یه مقداری اون وحشت زدگی، اون 1:11:19
بچه رو دید. بعد گفتم بغلش کن، بغلش کن، 1:11:23
بذارش رو سینهات. خیلی حالش برد شد. خیلی. 1:11:27
حالا که شما گفتید مراجع من کشید به اورژانس؛ 1:11:31
تونستم جمعوجورش کنم. 1:11:34
ولی بچهها و نوجوانها که هنوز تکمیل نشدن چی؟ 1:11:40
نوعی هم راحتتر کارباهاشون هم سخت. 1:11:44
راحتتر از این که قدرت ترمیمشون خیلی بیشتره. 1:11:49
من اینو خیلی توصیه میکنم. 1:11:51
اجازه بدید بچهتون، 1:11:53
دخترتون یا پسرتون توی 18 سالگی شکست عاطفی بخوره. به جای 28 سالگی. 1:12:02
ببینید، 1:12:02
شکست عاطفی هرچی در سنین پایینتر باشه، 1:12:06
ما راحتتر recover میکنیم. تجربهٔ یه سوگ؛ 1:12:10
حالا بیشتر توضیح هم میدم. 1:12:12
سوگواری process طبیعیه، 1:12:15
آدمها باید یاد بگیرن. 1:12:17
این یک ظرفیت روانیه و باید باشه. 1:12:20
اگر این سوگواری اتفاق نیفته، 1:12:22
ما میگیم عزاداری؛ 1:12:24
یعنی چیزی که باید عزاداری بشه، یه نوع یادگیریه. 1:12:28
همون بغلکردنی که تو بهش میگی. 1:12:32
ما باید یاد بگیریم خودمون رو بغل کنیم و آروم کنیم، 1:12:37
و این رو با تو داره تجربه میکنه توی اتاق درمان. 1:12:42
خیلی از کسانی که سوگ دارن همین panic رو دارن. 1:12:47
راضی بودم که این تجربه انجام شد و خوب بود؛ 1:12:52
چون اینکه خودش خودش رو contain کنه یاد میگیره. 1:12:57
فقط اینکه صحبتت جالب بود که بچهها و نوجوانها زودتر ترمیم میشن. 1:13:03
این رو قبلاً هم گفته بودم. 1:13:06
مثلاً اینقدر به مرگ فکر میکرد از ترس تنها 1:13:10
بودن توی خونه: «من بمیرم بهتره که تنها 1:13:14
باشم توی خونه. 1:13:15
» دلبستگی ناایمنه دیگه. 1:13:18
اینها همهش سوگوارینکردنه. 1:13:21
حالا توضیح بیشتری میدم. 1:13:25
ممنونم. زهرا، سؤالت رو بپرس. 1:13:27
دوستان تا جایی که میشه سؤالها رو مختصر بپرسید که بشه جواب داد. 1:13:34
سلام استاد، وقتتون بخیر. 1:13:37
یه جا گفتید که قسمت مغز توی سوگ درگیر 1:13:41
میشه و در مورد ثبت خاطرات گفتید. 1:13:45
اما اونجایی که خاطرات گم میشن، 1:13:49
کدوم قسمت مغز فعاله؟ 1:13:54
خاطرهها دارن گم میشن، 1:13:57
یعنی از دسترس خارج میشن. 1:13:59
اونجا کدوم قسمت مغز درگیره؟ 1:14:03
جای خاصی نیست. وقتی قسمت جلو، 1:14:05
یعنی prefrontal ما آسیب میبینه، 1:14:08
من میخوام خاطرات رو بیارم اما بهواسطهٔ هیجانات زیادی که دارم سرکوب میکنم؛ 1:14:15
همون هیجاناتی که مثال زدم: panic، ترس، غم، خشم؛ همهٔ اینها. 1:14:21
همهٔ اینها رو که کنار هم بذارم، 1:14:24
باعث میشه خاطرات جایی نرن؛ 1:14:26
همونجایی که هستن میمونن. مثل hypothalamus، hippocampus، 1:14:31
اونهایی که توی بازخوانی یا فراخوان حافظه تأثیر دارن، 1:14:36
دیگه نمیتونن بخونن. 1:14:38
بهخاطر همینه که میگم گم میشن؛ 1:14:41
وگرنه جای خاصی نمیرن، فراموش نمیشن. 1:14:44
باید چطور مثلاً به ما گوشت زد داره میشه که این خاطره داره از دست میره؟ یعنی چی میشه؟ 1:14:51
خود به خود ذهن این کار رو میکنه. 1:14:53
خب ذهن ما با ما این کار میکنه. بعد یه مطلب دیگه، این اول بحثتون، 1:14:59
من یه تیکه رفتم تو trauma، 1:15:01
اونجایی که خاطرات از دست رس ما خارج شدن. 1:15:04
یعنی یه جوری انگار دیگه ما نمیدونیم که کجا هستند. 1:15:08
تو trauma هم ما نمیدونستیم که این کجا صد شده. 1:15:12
اینها میتونن به هم ارتباط داشته باشن؟ 1:15:15
trauma هستو به هم ربط دارن میگه درست. 1:15:18
درسته؟ من ممنونم هست. 1:15:21
بعد یه چیز دیگه. 1:15:22
ما داریم پروسهی سوگ رو بررسی میکنیم. 1:15:26
پروسهی سوگ برای همهی افراد یکسان هست یا 1:15:30
افراد با ظرفیتهای روانی مختلف متفاوته؟ 1:15:33
پروسه برای همه یکسانه؛ 1:15:35
منتها علائمش فرق میکنه. 1:15:38
اوکی. مشتی. بلخش. ممنونم. 1:15:41
آخرین سوال هم جواب بدم. 1:15:42
بعد محتوى رو بگم باست چند دو آخر رو ببوره فرسک میدم. 1:15:46
میترا، 1:15:46
تو هم سؤالت رو بپرس تا برم سراغ ادامهٔ مطلب. 1:15:53
مستصده من هست؟ 1:15:54
بله میترا، صدات رو دارم. 1:15:57
وقتتون بخه. 1:15:58
یه چیز در مورد اینکه گفتید. 1:16:00
از یه سمت قضیه ما با زوال کنار نمیان. 1:16:03
بعد از اون سمت قضیه یه نگاه صرف رشدیه که خب پس بپذیریم. 1:16:09
میخواستم یک نگاه طیفی هم به قضیه داشته باشیم. 1:16:16
یعنی یک کسیه که اوکی با نمیتونه بپذیره ولی زوار رو هم دوست نداره. 1:16:23
یعنی صرفاً این دوتا رو مقابل هم نذاریم؛ 1:16:28
چیزهای بین این دو رو هم ببینیم. 1:16:33
حرفت رو قبول دارم. 1:16:34
من نمیگم صفر و صد هست؛ 1:16:35
گفتم خطی نگاهش کنید. 1:16:37
منتها هیچوقت صفر و صد نمیشه. 1:16:39
شما هیچوقت نمیتونید با همهٔ واقعیت کنار بیایید؛ 1:16:44
اصلاً قادر نیستید. 1:16:47
منطقاً میشه بهش نزدیک شد. حالا توضیح میدم، جلوتر باز میشه. 1:16:53
خیلی از سؤالهاتون رو اشاره کردم. 1:16:57
در کل ما یک ساعت صحبت کردیم و قرار نیست توی 1:17:02
یک ساعت به همهٔ سؤالها پاسخ داده باشم. 1:17:07
خب، 1:17:07
من برم ادامهٔ محتوا؛ 1:17:09
بعد دوباره برمیگردیم. علی، الناز، 1:17:12
نسلین و سایر دوستان، 1:17:14
چند دقیقهٔ پایانی رو دوباره به سؤالها اختصاص میدم. 1:17:18
یکی دیگه هم پرسید آیا این آقایی که گفتم borderlineه؟ بله؛ 1:17:23
borderline فقط با یک ویژگی ساخته نمیشه، 1:17:27
مجموعهای از ویژگیها کنار هم شخصیت borderline رو میسازه. 1:17:33
پس این نکته رو در نظر بگیرید. 1:17:36
این تکه میشه موضوع object relations 1:17:40
و میخوام وصلش کنم به neuroscience؛ 1:17:44
یعنی اون زیرساختی که داریم راجع به سوگ صحبت میکنیم. 1:17:50
توی object relations گفتیم که ما بهجای 1:17:54
همهٔ کمبودها و فقدانهامون فانتزی میسازیم؛ 1:17:59
یعنی بهجای تعامل 1:18:02
با دنیای واقعی، 1:18:04
ترجیح میدیم با دنیای درونروانی خودمون سرگرم باشیم؛ 1:18:10
بچسبیم به فانتزیها و رؤیاها. 1:18:14
بشر از ابتدا برای نپذیرفتن مرگ دنبال 1:18:18
درخت زندگی و اکسیر جوانی بوده. 1:18:22
یعنی ما نخواستیم بابت مرگ فانتزیهامون، 1:18:27
بابت اون زوال، سوگواری کنیم. 1:18:31
ما مجبور میشیم بابت همین فانتزیها سوگواری کنیم؛ 1:18:35
بابت تکتک فانتزیها. 1:18:37
اینکه من آدم توانمندی نیستم، 1:18:39
اینکه چهلسالم میشه و میفهمم به هیچ جا نرسیدم. 1:18:43
حتماً دیدید مراجعی توی اتاق درمان سوگواره از اینکه 1:18:47
مثلاً این مراجعه، 1:18:49
خانم سیوهفتساله، 1:18:51
میگفت: «ده ساله ازدواج کردم و همسرم، زندگیم، 1:18:55
خونهام و ماشینم اون چیزی نیست که میخوام. » 1:18:59
پس وقتی نگاه میکنیم، 1:19:02
بحث این نیست که آدم باید فوراً تصمیم بگیره؛ 1:19:06
بحث اینه که باید بابت مرگ تصویر 1:19:10
فانتزی و ایدئالی که از خودش، دنیایش، 1:19:13
توانمندیها و مهارتهاش داشته سوگواری کنه. 1:19:18
الان در سیوهفتسالگی به طلاق فکر میکنه، 1:19:23
اما هنوز پایبند فانتزی خودشه. 1:19:26
یعنی من هنوز دنبال فانتزی خود ایدئالم 1:19:30
میگردم که دارم اونو زندگی میکنم. درست شد. 1:19:34
یعنی نمیخوام با این واقعیت رو برو بشم. 1:19:38
درست شد با این واقعیت که من هیچکی نیستم. 1:19:41
من یک آدم معمولیم. 1:19:43
با یه زندگی معمولی. 1:19:45
حالا اینکه میگم معمولی، 1:19:47
طرف شوهرش استاد دانشگاه، 1:19:50
یک از دانشگاههای انگلیسه که با استادهای مثلا آنلاین تو ایران. 1:19:56
مثلا دو سال ایرانه. 1:19:58
یه خونه نسبتا خوب، 1:19:59
یه ماشین نسبتا خوب. 1:20:01
معلوم نیست اون فانتزی چیه. 1:20:03
فانتزیه که یک چیز ایدئاله که من الان باید تو امریکا میبودم و سیتیزن آمریکا باشم. 1:20:10
الان نمیتونم سیتیزن آمریکا باشم. سیه هفت سالمه. 1:20:15
من باید بچه میداشتم تا الان ندارم. 1:20:18
بچهم دوست داشتم تو چل سالگی. 1:20:20
مثلا بچهم 15 سالش باشه. 1:20:22
و من تو جوانیم با بچهم بازیکنم اولی ا 1:20:25
یعنی انگار مجبورم برم سراغ جاهطلبی. 1:20:32
فانتزیهایی که از خود ایدئالم 1:20:36
ساختم و به اونها چسبیدم، 1:20:41
فقط برای اینکه سوگواری رو به تعویق 1:20:46
بندازم و دیرتر با واقعیت روبهرو بشم. 1:20:55
یه اصطلاحی داره، 1:20:56
چند تا اصطلاح داره توی کتاب 1:21:00
Psychoanalysis After Freud؛ کتاب خوبیه. 1:21:04
یه جاش میگه سوگواران، 1:21:07
اونهایی که همیشه سوگوارند، 1:21:10
در طلسم زمان اسیر شدهاند. 1:21:14
دقت کنید به جمله: میگه اونهایی که 1:21:18
سوگواریشون طولانیه، اسیرانی هستن که 1:21:22
در طلسم زمان گیر افتادن؛ 1:21:24
یعنی با فانتزیای که توی ذهنشون دارن زندگی میکنن و این فانتزی شکننده است. 1:21:31
این فانتزی مال الان نبوده؛ 1:21:33
مثلاً توی پنجسالگی، ششسالگی، دهسالگی، 1:21:37
ذرهذره خشتخشت ساخته شده و من هیچوقت حاضر نشدم اون رو کنار بذارم. 1:21:43
و یه جملهٔ دیگه هم داره که میگه اونی که در برابر 1:21:48
سوگواری مقاومت میکنه، 1:21:51
سایهٔ شیء گمشده رو میپذیره و با 1:21:55
سایهاش زندگی میکنه بهجای خود شیء. 1:22:00
در واقع اون سایه از اون موضوع در زندگی شما وجود داره. 1:22:07
دوستان میگن note بردارید؟ 1:22:11
به نظرم note برندارید؛ 1:22:14
voiceش رو میذارن. 1:22:17
به من گوش بدید، 1:22:19
تأثیر بیشتری خواهد داشت. بله، 1:22:23
بدون فانتزی امید زندگی 1:22:26
نخواهیم داشت. همهٔ ما همینیم. 1:22:30
ما تسلیم نمیشیم در برابر فانتزیهامون 1:22:35
چون نمیخوایم سوگواری کنیم. نکته. 1:22:40
باز میرم سراغ پژوهشها: ما میگیم کودک 1:22:45
از حدود دو سالگی تا حدود هفت سالگی 1:22:50
تقریباً هفته یک بار باید سوگواری کنه. درست شو؟ 1:22:56
یعنی پس کودک از حدود دو سالگی تا 1:23:00
حدود هفت سالگی باید هفته یک بار سوگواری کنه. 1:23:05
خیلی زیاد میشه یعنی اگه شما حساب کنین 1:23:10
چون سوگواری یعنی در واقع زوال یه چیز. 1:23:15
زوال، نابودشدن. 1:23:17
سایه رو دوباره میگید؟ چشم، توضیح میدم. 1:23:21
یعنی من قراره زوال یک چیز رو قبول کنم و 1:23:25
هفتهای یک بار یکیش رو بپذیرم؛ بشینم، 1:23:29
گریه کنم و سوگوار باشم بابت مرگ یک چیز: مرگ شکلاتم، دیر اومدن بابام، 1:23:35
دوچرخهام که شکسته، 1:23:37
عروسکم که سرش کنده شده. 1:23:40
یه سوگواری اینچنینی باید داشته باشه. 1:23:45
درست شد. 1:23:46
یعنی مرگ هر سال تجربهی. دو سالگی، 1:23:49
هفت سالگی یه بعد کم تر میشوند. این اجباری بود. درست شد. من میکنم دو. 1:23:54
برای خانواده دوست نداره. 1:23:56
چون خانواده تحمل گریه بچه رو نداره. 1:23:59
چون خانواده دوست نداره بچهش ناکام شه. 1:24:02
خانواده دوست نداره که کودک این تجربه رو داشته باشه. درست شد. 1:24:07
یعنی نمیخواد این اتفاق بیافته. 1:24:10
ما تو بزرگ سالی که ورود میکنی 1:24:12
ما توی بزرگسالی که وارد میشیم، 1:24:15
از حدود دوازده تا بیستوسهسالگی تقریباً میشه ماهی یک بار. 1:24:21
یعنی میرسیم به ماهی یک بار سوگواری. 1:24:25
اینجوری بگیم: حدوداً ما ماهی یک بار سوگواری لازم داریم دوستان. 1:24:31
من و شمایی که اینجا نشستیم، 1:24:34
اگر الان ماه یازدهمیم، 1:24:36
آیا یازده بار سوگواری سال گذشته رو کردیم؟ 1:24:40
آیا یازده بار بابت چیزهایی که میدونیم دیگه 1:24:46
نخواهیم داشت سوگواری کردیم؟ نکردیم دیگه؛ 1:24:51
همش فرار کردیم، 1:24:53
همش منتظریم که حل بشه. 1:24:56
بعد جالب اینجاست: وقتی سوگواری نمیکنیم، 1:25:01
یک افسردگی ملایم روی ما شکل میگیره؛ 1:25:06
بهشکل ملایم همیشه سوگواریم. 1:25:09
مثل خاری میمونه که تو دستتون ربه. 1:25:13
شما روش رو باندپیچی کردیم. 1:25:15
و همیشه دردش مزمن هست. 1:25:18
و یه بار جرعتشون نداریم که بریم اونو بگیریم. بکشیم بیان. در واقع. 1:25:24
و انگار ازش رد بشیم. ازش فاصله بگیریم. 1:25:28
دوستان، 1:25:29
وقتی میگیم سایه یعنی چی؟ 1:25:32
یعنی وقتی من یک objectی دارم، 1:25:35
یک چیزی دارم که میبرمش داخل، 1:25:38
با همون 150 پالسی که خدمتتون گفتم. 1:25:41
یعنی همون چیزهای مثبت مثبتی که هی ما در یافت میکنیم که نداریم. 1:25:48
خب اتفاقی که برایم میافته اینه. 1:25:51
بین اون objectای که بیرونی بود و اون چیزی 1:25:54
که دارم داخل خودم میسازم به شکل فانتزی، 1:25:58
به شکل رویاه بونه. 1:26:00
من انتخاب میکنم یه جایی. 1:26:03
وقتی اون objectی بیرونی در دسترس من نیست، 1:26:07
من objectی درونیه رو میپذیرم. درست شد؟ 1:26:11
این object درونی میشه سایه. 1:26:14
نه اون سایهٔ Jung و اینها؛ 1:26:16
اونها رو ول کنید. 1:26:18
سایهای که خدمتتون میگم مفهوم dynamic دیگهایه. 1:26:23
میخوام بگم ما هممون اون سایه رو بهنوعی میپذیریم. 1:26:28
درسته، همون بازنماییه؛ 1:26:30
همون چیزی که داخل من داره شکل میگیره. 1:26:35
نکتهای که اینجا پیش میآد، 1:26:38
از مقالات میخوندم و خیلی مهمه: به همین 1:26:43
دلیله که داروهای ضدافسردگی برای آدمهایی که 1:26:49
دارن سوگواری میکنن هیچ 1:26:52
فایدهای نداره. نکتهٔ critical. 1:26:56
اگر مراجعی به شما گفت «همسرم 1:26:59
ولم کرده» یا «برادرم فوت کرده»، 1:27:03
برم داروی ضدافسردگی بگیرم؟ 1:27:07
نه دوستان، این افسردگی نیست؛ 1:27:11
این مکانیسم دیگریه. 1:27:14
البته بعضی از روانپزشکها میدونن و دارو نمیدن؛ 1:27:20
برای شکست عاطفی سعی میکنن دارو ندن. 1:27:25
ما هم توصیه میکنیم. دارو نخورید. 1:27:29
وقتی که شکست عاطفی دارید. 1:27:32
و اون چیزی که هست رو تجربه کنیم. 1:27:36
بله دکتر، 1:27:37
یعنی واقعاً فایدهای نداره. 1:27:40
ما لازم است سوگواری کنیم؛ ما افسرده نیستیم. من اگر پارتنرم، شریک عاطفیم، 1:27:47
یه هفته پیش گذاشته رفته، 1:27:50
من افسرده نیستم؛ من غمگینم، panicم، حالم 1:27:56
بده، غصه میخورم و. .. پس افسرده نیستم. 1:28:02
نریم سراغ داروی افسردگی. 1:28:06
بله، نتیجهٔ عکس میده. 1:28:10
چون سوگواری پروسهایه که من میخوام 1:28:15
یک چیزی رو از خودم بکنم. 1:28:20
میخوام یک چیزی رو از خودم بکنم؛ تمام بشه، بمیره، 1:28:26
اون تکه رو دفن کنم. 1:28:29
این تکهای که میگم خیلی پیچیده و مهمه. دوستان، 1:28:35
آیا پذیرش سایهٔ موضوع خوشایند بیرونی 1:28:47
بد هست یا خوب هست. 1:28:48
حالا بد و خوب که نداریم. 1:28:49
ما منظوران میخوان ببینیدش. 1:28:55
من الان به سؤال هیچکس جواب نمیدم؛ 1:28:59
سعی میکنم محتوای بحث رو بگم. 1:29:18
به جمعه اینطوری فکر کنید. 1:29:22
به جمعه اینطوری فکر کنید. 1:29:27
یعنی اگر من به جای پدرم 1:29:32
سایه روانی پدرم در داخل رو بپذیرم؟ 1:29:37
راحتتر با نبود فیزیکیش کنار میام؟ 1:29:41
یا وقتی سایه رو نپذیرم؟ 1:29:54
پذیرش. 1:29:55
دوستان به این دقت کنید؛ 1:29:57
بحثم چالشی است و میخوام ذهنتون درگیر باشه. 1:30:02
میخوام اتفاقاً این رو بگم: یک مرز بهشدت 1:30:07
باریکی وجود داره بین پذیرش اون سایه و 1:30:11
نپذیرفتن اون سایه. 1:30:14
به این دقیقه کنید. 1:30:17
من بای آدمی تو رابطه هم. میشه پدرم، مادرم. 1:30:22
یا حتی بیام کیپ ترش کنم. ملایم ترش کنم. 1:30:30
بیام بگم من یه بستنی دارم؛ کوچک نگاهش کنید، 1:30:35
یه بچهای یه بستنی چوبی داره، 1:30:39
داره لیس میزنه میخوره. 1:30:42
بستنی میشکنه میافته زمین. 1:30:46
بچه غمگینه بابت از دستدادن بستنیش. 1:30:52
حالا بزرگترشون میرسیم دیگه. 1:30:55
بزرگترشون میشه یه آدم. 1:30:57
بستنی میشکنه میفته. 1:31:01
درست شد. 1:31:02
این بستنی که شکست افتاد. 1:31:05
بچه چیجوری آرون تر میشه؟ 1:31:09
یعنی بچه ای من چیجوری میتونه خودشو آرون کنه؟ 1:31:13
چیجوری این سوگواری تمام میشه؟ 1:31:17
یه بستنی دیگه. یه بستنی. 1:31:19
وقتی یکی دیگه بگیریم براش. 1:31:22
من اگر همون لحظه دوباره بستنی براش بخرم. 1:31:26
من اگر همون لحظه دوباره بستنی براش بخرم. 1:31:30
اجازه دادم بچه هم سوگواری کنه؟ 1:31:37
نه دیگه. 1:31:37
من اگر یه بستنی دیگه بگیرم بهش بدم کنه سوگواری نکرده که؟ 1:31:44
من اگر به بچه قول بدم «باشه، 1:31:48
بلند شو بریم یکی دیگه برات میخرم»، 1:31:53
یا قول بدم هفتهٔ دیگه براش میخرم چی؟ 1:31:58
اگر وعدهٔ اون بستنی رو بهش بدم چی؟ 1:32:08
سایه درست کردیم. 1:32:09
سایه کجا به وجود میاد دوستان؟ زمانی وجود داره. 1:32:13
به این دقت کنین دوستان. 1:32:15
نمیدونم بتونم این موضوع رو جا بندازم. 1:32:17
این خیلی اساس سوگواریه. 1:32:22
اگر من تصویر روشنی از بستنی در ساختار روانم داشته باشم، 1:32:28
وقتی شما وعدهٔ هفتهٔ دیگه رو بدید ممکنه آروم بشم. 1:32:37
اگر تصویر روشنی از این داشته باشم 1:32:44
به یه جایی گفتیم به همین خاطر نبودن مادر. .. بله، دقیقاً درسته. 1:32:48
من اگر تصویر روشنی ازش داشته باشم راحتتر باهاش کنار میآم. 1:32:53
اما الزاماً راحتتر بودن خوبه؟ 1:32:56
آیا من چیزهایی که از دست میدم همیشه باید فکر کنم قرار دوباره به دست بیارم؟ 1:33:03
یعنی اگر من یک کسی را از دست دادم، 1:33:05
فکر کنم دوباره برمیگرده، حالا خوب میشه؟ 1:33:10
اینجا میگم اون مرز باریکه. بله، 1:33:15
ساختن سایهٔ یک جسم، 1:33:17
سایهٔ یک موضوع در ساختار روانی ما، 1:33:21
یک، 1:33:22
جلوی سوگواری رو میگیره. دو، 1:33:26
اما کنار آمدن ما با فقدانش 1:33:29
رو راحتتر میکنید. ببینید، 1:33:33
به خاطر همینه که روان ما یه پارادوکس پیچیده است. 1:33:39
یعنی شما میتونید جلوی به هم ریختگی خودتون 1:33:44
رو با این امید که فردای بهتری وجود داره 1:33:49
بگیرید. 1:33:50
یعنی من میتونم این امید رو به خودم 1:33:55
بدم که این دختر نشد، یه دختر دیگه؛ 1:33:59
چیزی که زیاده دختر. این پسر نشد، یه پسر دیگه. 1:34:05
من میتونم با این امید فشار 1:34:09
از دستدادن موضوع رو کم کنم. 1:34:13
اما این امید چقدر واقعیه؟ 1:34:16
آقا آیا این امیدی که من دارم به شما میدم باعث نمیشه شما سوگواری نکنی؟ 1:34:22
چون ببینید یه جایی؟ 1:34:23
چرا دردناک از دست دادن عزیزانمون مثل پدر و مادر؟ 1:34:27
چون نمیتونم بهت بگم حالا این پدر نشد یه پدر دیگه. 1:34:31
حالا این مامان نشد یه مامان دیگه میگیریم برات. 1:34:38
درسته؟ 1:34:39
چون اونجا دیگه نداریم زن بابا. 1:34:41
حالا زن بابا میدیم. چون اونجا نیست. 1:34:44
چون اونجا من نمیتونم به تو وعده بدم. 1:34:47
اونجا نمیتونم بهت امید بدم. 1:34:49
در واقع از ابتدای کودکی، 1:34:51
یعنی از حدود دوسالگی به بعد، 1:34:54
ما سوگواریهای نصفهنیمه و نصفهکاره داریم؛ 1:34:58
چون همیشه میتونستیم با وعدهدادن خودمون رو بکشیم. 1:35:04
دوباره برایم بستنی میخورم. 1:35:07
یعنی هفته دیگه دوباره میگیم اینجا 1:35:12
با هم بستنی میخوریم. درست شد. 1:35:15
و انگار من کمک میکنم به بچه که با این فشار کنار بیاد. 1:35:21
حالا دوستان وقتی میگن بده یا خوبه، 1:35:25
مشکل روانشناسی همینه که نمیتونم در 1:35:29
نهایت به شما بگم بد است یا خوب است. 1:35:33
در ساختار روانی کودک یه جایی میشه گفت لازمه؛ 1:35:38
شما نمیتونید این کار رو نکنید. 1:35:42
درک واقعیت صاف و خشک و بیاحساس اطراف ما برای روان کودک 1:35:50
کودک ظلمه. 1:35:51
یعنی مثلا تحملشو ندارم شما به این بگید این دیگه آخرین بستنی زندگی بود. 1:35:56
ممکنه دیگه بستنی برات نتونم بخرم. 1:35:59
یا به بچه بگم: «پسرم غصه نخور؛ 1:36:02
اگر تا هفتهٔ دیگه زنده بودم میآم یکی دیگه بستنی برات میخرم. 1:36:09
اگر من زنده بودم یا تو زنده بودی، 1:36:13
اگر جهان به آخر نرسید یا از بیماری نمردیم. .. » 1:36:19
اتفاق عجیب قریبی نیفتاد. چشم. 1:36:22
ممکنه یک بار دیگه ما با هم بشینیم وستنی بخوریم. 1:36:28
پس یه جایی، 1:36:29
اینکه میگیم ما معتاد شدیم به این سایهها بهخاطر همینه. 1:36:34
یعنی در واقع لازم بوده دروغ بگیم. 1:36:37
کتاب «دروغهایی که به خودمان میگوییم» هست. 1:36:42
یه جایی لازم بوده این سایهها ساخته بشه، 1:36:46
ساخته بشه که ما رو امیدوار نگه داره، 1:36:50
دلگرم کنه و نذاره ساختار روانمون از هم بپاشه. 1:36:56
پس این کجا به کارتون میآد؟ در اتاق درمان، 1:37:01
اگر مراجع تقلا میکنه به فانتزیهاش بچسبه، 1:37:07
اگر دغدغهٔ این رو داره که از موضوع 1:37:12
فرار میکنه چون روانش نمیکشه، 1:37:16
شما نمیتونید دادههای خشک یا منطق خشک به مراجع بدید. 1:37:22
نمیشه یهدفعه مراجع رو لخت کنید و بندازید توی واقعیت، 1:37:28
از پنجره پرتش کنید پایین و بگید برو با واقعیت روبهرو شو. 1:37:34
این اون مرز باریکیه که دارم راجع بهش حرف میزنم؛ 1:37:38
همون چیزی که همهٔ ما رو اینجا نگه داشته: امید، امیدهای واهی. 1:37:45
شما داشته باشید. 1:37:46
امید اینکه همیشه یه آدم خوب و بیرون منتظرتونه. نیست. 1:37:51
امید اینکه اوضاع مملکت درست میشه. شاید نشه. 1:37:55
امید اینکه دلار میاد پایین. شاید نیاد. 1:37:58
امید اینکه یه آدم خوب پیدا میکنید. شاید نکنید. 1:38:02
خونتون رو خواهید خرید و پیشرفت خواهید کرد. شاید نشه. درست شد. 1:38:08
حقوقتون از اضافه بشه. شاید نشه. 1:38:10
درآمدتون بیشتر بشه. شاید نش 1:38:15
همهٔ اینها در آینده است و همهٔ اینها سایه است. 1:38:21
یعنی باعث میشه من شرایط حال حاضر رو 1:38:26
تحمل کنم؛ غم نبودن یک آدم، یک چیز، 1:38:30
یک فانتزی یا یک رؤیا رو تحمل کنم. 1:38:34
نمیخوام ناامیدتون کنم؛ 1:38:38
اصلاً بحثم امید یا ناامیدی نیست. 1:38:42
اشاره کردم، 1:38:43
ما بهلحاظ علمی دنبال چراییش نیستیم، 1:38:46
دنبال چگونگیش میگردیم. 1:38:48
میخوایم ببینیم چگونه میشه که اینطوری میشه. 1:38:51
و اینکه میگیم ماهی یک بار سوگواری میخوایم، 1:38:54
در واقع ماهی یک بار یکی از این دروغها رو در خودمون میکشیم. شما مقایسه کنید، 1:39:00
این اتفاق میافته. 1:39:07
و اون سایهای که داخل ماست دائماً در حال تعدیلشدنه. یه مراجعه داشتم؛ 1:39:14
برای حُسن ختام این بخش بگم. برآورده، 1:39:18
نه اینکه بگیم حتماً ماهی یک بار. 1:39:21
داشتم مثال میزدم و گفتم برآوردی که میکنن: 1:39:25
کودک حدود هفتهای یک بار از دوسالگی تا 1:39:29
هفتسالگی. 1:39:30
گفتم تا بیستویکسالگی حداقل ماهی یک بار، 1:39:35
و همینطور الیآخر. 1:39:37
همهٔ سوگواریهایی که نکردیم بعداً 1:39:41
خواهیم کرد. مراجعهای داشتم؛ 1:39:44
آدم چهلسالهای که میگفت: «سرمایهام هفت میلیارد تومنه. 1:39:51
همیشه آرزو داشتم مثل آقای X باشم؛ 1:39:54
درآمدش سه هزار میلیارد تومنه. » 1:40:02
و خیلی دوست دارم مثل اون باشم. 1:40:05
دوست داشتم و الان سوگواره. 1:40:07
بابت این که من فهمیدم نمیتونم مثل اون باشم. 1:40:11
من فهمیدم نمیتونم مثل اون باشم. 1:40:14
خلاص به کلی کار کردیم و سوگواری و فانتزیاشو کشتیم. 1:40:18
هفتهٔ بعد اومد گفت: «من با این سوگ کنار اومدم؛ 1:40:22
targetم رو عوض کردم. » 1:40:24
سه هزار میلیارد تومن نمیخوام؛ 1:40:27
تارگتم رو بستم روی هزار میلیارد تومن. 1:40:30
«سه هزار میلیارد نمیخوام؛ 1:40:33
بهخاطر گل روی تو دو هزار میلیاردش رو 1:40:37
تخفیف دادم که نه سیخ بسوزه نه کباب. 1:40:41
targetم رو بستم که ظرف پنج سال آینده به هزار میلیارد برسم. » 1:40:51
در واقع نکتهای که وجود داره اینه که این آدم میره دو سال دیگه میآد، 1:40:57
باز با چشم گریون میگه: «سرمایهام هفت میلیارد بود، 1:41:01
حالا شده مثلاً هفده میلیارد، 1:41:03
ولی باز تا هزار میلیارد خیلی فاصله است. » و باز سوگواری، 1:41:08
و انشاءالله میره میبنده روی پانصد میلیارد. 1:41:12
خیلی طول میکشه تا برسیم به یه عدد تقریبی که متناسب باشه با خودمون. 1:41:18
البته که بماند. 1:41:19
آیا این بد است یا خوب است تو بازم میگم. 1:41:22
من اینجا نیستم که به شما بگم چی بده چی خوبه. 1:41:26
شاید همین باعث شده که اینقدر تلاش کنه. 1:41:29
به عنوان یک مثلا پسر چهل ساله ازدواج هم نکرده. 1:41:33
تونسته هفت میلیار سرمایه جمع کنه. 1:41:36
شاید اگر همین هم نداشت کمتر. 1:41:38
و شاید همین باعث بشه برسونه مثلا این هفت رو به ده میلیار. 1:41:43
مثلا ظرف دو سه سال آینده. 1:41:46
هدفم ارزشگذاری نیست؛ 1:41:48
فقط میخوام ببینید فانتزی شما یهباره نمیمیره، 1:41:52
انگار خُردخُرد: از سه هزار به هزار یک سوگواری، 1:41:56
از هزار به پانصد یک سوگواری، 1:41:58
پانصد به صد یک سوگواری، 1:42:00
صد به پنجاه یک سوگواری، 1:42:02
پنجاه تا برسه به هفت، یک سوگواری. 1:42:04
باید پنجاهوشش بار سوگواری کنم تا برسم سر هفت میلیارد. 1:42:11
این تازه میرسه به جایی که بفهمه 1:42:14
چیزی داره به واقعیت نزدیک میشه. خیلی خوب، 1:42:19
این چند دقیقه هم سؤال جواب بدیم. یگانه، سؤالت رو بپرس. 1:42:29
سلام استاد، وقتتون بخیر. 1:42:32
وقتت بخیر. یگانه. 1:42:36
سلام استاد، وقتتون بخیر. 1:42:38
یه سوال این که وقتی که از توک صحبت میکنید، 1:42:41
اون پروسه و فرایندی که حالا از الان تا جلسه آتی خواهید گفت. 1:42:46
هر دو هم برای ازدست دادن objectی عشقی هستش، 1:42:49
هم برای ازدست دادن عزیزی که از دنیا میره؟ 1:42:53
یعنی همه اینها که میگید شامل هر دو. .. 1:42:56
همهچیز. ببین، حتی فانتزی یگانه. دقیق کن، 1:43:00
الان مثالی که زدم اصلاً روی آدم نیست؛ روی فانتزی منه، 1:43:05
روی از دستدادن بکارت، 1:43:07
روی از دستدادن virginity، 1:43:10
روی از دستدادن یه چیزی در منه. 1:43:13
حالا یه وسیله است، یه عروسکه. 1:43:19
چون همش یه مکانیسم داره یه کنه. 1:43:24
استاد، 1:43:24
ولی میگید یه مکانیسم داره؛ 1:43:27
احساسی که به وجود میآرن ممکنه متفاوت باشه. 1:43:31
سوگ از دستدادن object عشقی زیرش خشم باشه، 1:43:35
ولی از دستدادن عزیز زیرش غم باشه. 1:43:39
نه، اشاره کردم. 1:43:40
ممکنه جلوتر برسیم به جایی که احساساتمون جابهجا میشن. 1:43:45
درست شد؟ 1:43:46
ولی احساسات اساسی غم، 1:43:49
panic و یه جایی گفتم احساس گناه. 1:43:52
روی همهچیز همینه، حتی وسیله. 1:43:55
یعنی شما یه انگشتر خیلی خاص، یادگار مادرتونه؛ 1:44:00
وقتی میفهمید گم شده panic میشید. 1:44:04
انگشتر یک وسیله است. panic، 1:44:07
غم و خشم رو تجربه میکنید. 1:44:12
استاد، یه موضوع دیگه. 1:44:14
من از کودکی خیلی از وسایلم نگهداری میکردم 1:44:19
و همیشه نگران بودم شکل و شمایل اولیهشون رو 1:44:24
از دست بدن؛ چه لباس، چه اسباببازی، چه عروسک. 1:44:29
این تا الان ادامه داره؛ از لپتاپ، کتاب، 1:44:34
دفتر و هر چیزی که دارم مثل چشم مراقبت میکنم. 1:44:40
و این ترسی از دست دادن عزیزم خیلی در من پررنگ هست. 1:44:44
یعنی هر چند وقت یه باری این قبلنم بهتون گفته بدم. این میاد سراغ من. 1:44:50
میخوام ببینم ارتباطی پر این اینا هستش؟ 1:44:55
بله، وجود داره. حالا توضیح میدم. 1:44:58
در جلسات آتی بهش میرسیم؟ 1:45:00
حالا توضیح میدم. 1:45:01
بخشهایی از یک پازل بزرگیه. 1:45:03
اگه دوره trauma رو خاطرتون باشه، 1:45:05
حالا دوستانی که جدیدن trauma رو گوش بدهد. 1:45:08
ما تکههای پازل رو در نهایت به 1:45:12
هم منسجم میکنیم. عجله نکنید؛ 1:45:16
با دیدن یک تکهٔ پازل گیج یا گم نشید. 1:45:20
هر جلسه یک تکهٔ دیگه رو کنارش میچسبونیم. 1:45:26
بله است. 1:45:27
من همیشه کلاسهی شما برام همین بازدهی رو داره که وقتی یک چیزی میگید به خودم فکر 1:45:31
میکنم. 1:45:32
کناره هم میبرم وقتی نتیجهگیری حالا نمیدونم درست هستش یا غلط هستش میرسم. 1:45:37
و الان این موضوعی که شما مطرح کردید که 1:45:39
کودک باید همیشه اون سوگواری رو مثلا هفته یک بار تجربه کنه. 1:45:43
من همیشه انگار فرار میکردم. 1:45:45
از اینکه بخوام این سوگواری رو با وقتی چیزهایی که دوستشون دارم تجربه کنم. 1:45:50
همیشه اینقدر از وسایلم نگهداری میکردم. 1:45:53
اینقدر جاهای درستی میذاشتمشون، 1:45:55
تمیزشون میکردم که هیچوقت نخوام با اون سوگواریشون روبرو بشن. 1:46:00
و دقیقاً این در رابطه با عزیزانم به خصوص پدر مادرم خیلی در من پررنگ هست. 1:46:06
مرسی، ممنون ازتون. 1:46:08
ببینید به این جمله دقت کنید؛ 1:46:11
این عبارتیه که جلسات بعد بیشتر راجع بهش حرف 1:46:16
میزنیم: ما سایهٔ شیء گمشده رو میپذیریم، 1:46:21
فقدان رو به رسمیت نمیشناسیم، 1:46:25
و این به عزادار اجازه میده که به زندگی برگرده. 1:46:35
حالا میگم جمله سنگینیه، 1:46:37
ولی خُردخُرد راجع بهش صحبت خواهیم کرد. 1:46:40
یعنی در واقع ما اون سایه رو وقتی میپذیریم، 1:46:43
فقدان رو به رسمیت نمیشناسیم و این به عزادار اجازه میده که به زندگی برگرده. 1:46:49
این مکانیسم داره اتفاق میافته. 1:46:51
درست شد؟ 1:46:52
اشاره کردم: سایهٔ شیء گمشده. 1:46:55
این از اون چیزهاییه که باید با طلا بنویسیم: سایهٔ شیء گمشده رو میپذیریم، 1:47:01
فقدان رو به رسمیت نمیشناسیم و این به ما اجازه میده به حالت برگردیم. 1:47:08
توکتم امری، توکتم خواهری. 1:47:17
سلام استاد، من رو دارید؟ 1:47:19
بله، صدات رو دارم. 1:47:20
خسته نباشید. 1:47:22
من اولین باریه که این توفیق رو دارم توی 1:47:26
کلاسهاتون شرکت بکنم؛ تازه دانشجو شدم. 1:47:30
خواهش میکنم. 1:47:31
اولین سؤالم اینه: سایه همون وعدههاییه که به خودمون یا یک نفر دیگه، مثلاً به اون بچه، 1:47:36
میدیم؟ 1:47:36
وعدههایی که به خودمون یا یه نفر دیگه میدین، 1:47:40
مثلا به اون بچه میدین، 1:47:42
سایه همون وعدههاست؟ 1:47:46
ببین، 1:47:46
خودمونی بخوایم نگاهش کنیم بله، 1:47:49
ولی خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست. 1:47:52
سایه همون objectه؛ یک object، موضوعه، 1:47:55
یک موضوع درونیشده. حالا هر چیزی؛ 1:47:58
ممکنه تصویر اون بستنی باشه توی ساختار روان من، ممکنه مادرم باشه، 1:48:04
ممکنه شست دستم باشه که مک میزنم، یا هر چیز دیگه. 1:48:09
ولی الان برای این باقای که بزرگ هستیم یا بالغ هستیم. 1:48:12
اون چیز درونی شده خیلی complicated و پیچیده است. 1:48:16
یعنی میدهد یه شست دستمون نیست. 1:48:18
یک کمی پیچیده است. 1:48:19
درسته. بعد یه سؤال دیگه. 1:48:22
توی بخش اول فرمودید یه سری آدمها وقتی فقدان رو تجربه میکنن، 1:48:27
بعد کیس رو معرفی کردید که میگفت «من خیلی 1:48:31
قوی بودم که تونستم این کار رو بکنم». استاد، 1:48:35
یعنی اصلاً امکان نداره با از دستدادن یا جدایی، 1:48:40
این قدرت توی یه آدم باشه که بتونه اون سوگواری رو انجام نده؟ 1:48:45
یعنی همین قدرتی که میگید. .. توکتم، برای من معناداره. 1:48:50
سوگواریکردن قدرت میخواد، توکتم؛ 1:48:54
سوگوارینکردن قدرت نمیخواد. 1:48:58
اگر مثلا یک آدمی این از دست دادن رو تجربه کرده باشه، 1:49:03
بعد به خاطر حالا یه سری مسائل مجبور بشه که 1:49:07
اون سوگواریش رو پنهان بکنه و انجامش نده. 1:49:11
ولی بعد از 5-6 ماه اینقدر احساس خلا بکنه که مثلا شروع بکنه چی میدونم؟ 1:49:17
قرص خواب بخور و همش بخوابه. 1:49:19
نه که قصد خودکشی یا مثلا فلان. 1:49:21
ولی این کار رو انجام بده. 1:49:23
این میشه روش اسم افسردگی گذاشه یا به خاطر همون سوگواری نکردن است؟ 1:49:28
من پیش بینیم اینه که سوگواری نکردن. 1:49:31
سوگواری که مزمن باشه در نهایت به افسردگی منجر میشه. 1:49:36
متوجه شدم. مرسی دوی تو. 1:49:41
سوال تو بپرس. زنده باشی. 1:49:55
فاطمه. خب، 1:49:56
حالا انشاءالله دوستان وقت زیاد داریم، 1:50:01
میرسیم. ساعت رد شد. بپرس، فاطمه، تویی؟ 1:50:06
بله، هستم. سلام استاد، وقتتون بخیر. 1:50:09
یک سؤال داشتم: تصویرسازی مرگ عزیزان برای 1:50:13
اینکه سوگ از دستدادن اونها رو راحتتر 1:50:17
بپذیریم درسته یا غلط؟ 1:50:19
من همیشه این سؤال رو داشتم؛ 1:50:22
یعنی خودم تصویرسازی رو اصولاً انجام میدم 1:50:26
که فکر میکنم اون لحظه برام خیلی سخت تموم 1:50:30
میشه. 1:50:30
ممنون میشم راهنمایی کنید. 1:50:33
فاطمه، 1:50:34
به سؤالت در نهایت جواب خواهم داد، 1:50:37
ولی گفتم ما بهعنوان آدمهای آکادمیک درست و غلط خیلی نداریم. 1:50:42
پروسه رو خیلی بازتر میکنم. 1:50:45
اون جملهای که دوستان نوشتن: تصویری 1:50:48
که میسازیم باعث میشه سوگواری نکنیم؛ 1:50:52
یعنی با واقعیت کنار نیاییم، 1:50:55
اما حالمون رو خوب میکنه. 1:50:57
و این که حالا کجاش درسته کجاش غلط میریم 1:51:01
تو مسیر میریم جلو میرسیم که ما خودمون به 1:51:04
این باور برسیم که چی چیزی درسته چی چیزی غلطه میشه شخصی. مال توه، مال منه. 1:51:11
و حالا راجبش صحبت خواهیم کرد. 1:51:15
حالا جواب سؤالهاتون رو میدم. 1:51:17
سؤالها رو نگه دارید؛ جلسهٔ بعد هم هست، 1:51:20
راجع بهش حرف میزنیم و پردازش میکنیم. 1:51:22
فعلاً حدود دو ساعت صحبت کردیم؛ 1:51:25
تازه یک ساعت و نیم اگر خوب بگیم. 1:51:29
انشاءالله جلسات بعد ادامهاش رو جلو خواهیم برد. 1:51:33
فعلاً همهتون رو به خدا میسپارم. 1:51:36
امیدوارم تا هفتهٔ بعد خوب و خوش باشید. 1:51:39
حالا فردا فکر کنم کلاس داریم؛ 1:51:42
بعد از borderline، جمعهٔ دیگه. 1:51:45
روزتون بخیر. شبتون بخیر باشه. 1:51:47
همهتون به خدا میسپارم. زنده باشید. 1:51:57
شبتون بخیر باشید.
در صورتی که موفق به مشاهده فایل نشدید لطفا به پشتیبانی سایت اطلاع دهید
هرگونه کپی برداری یا انتشار از فایل ها غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی به همراه خواهد داشت.
کاربر گرامی دسترسی به این قسمت فقط برای مشترکین دوره می باشد. در صورتی که قبلا مشترک شده اید لطفا وارد پنل کاربری خود شوید. در غیر این صورت بعد از ثبت نام یا ورود نسبت به تهیه اشتراک برای دسترسی به دوره اقدام نمایید.